جدیدترین و بروزترین سایت فیلم و سریال

فروشگاه فیلم و سریال شهر دایویکس

چهارشنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۶

عکس های مراسم اکران فیلم زرد با حضور بهاره کیان افشار

دسته بندی : خبری تاریخ : چهارشنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۶

عکس های مراسم اکران فیلم زرد با حضور بهاره کیان افشار

هم اکنون در مجله آنلاین فارسی ها عکس های مراسم اکران فیلم زرد را برای شما کاربران گرامی آماده کرده ایم .

در این مراسم که در ۲۴ مهر ماه ۹۶ برگزار شد بهاره کیان افشار و مهرداد صدیقیان نیز حضور داشتند .

مردم نیز با این هنرمندان عکس و سلفی گرفتند .

در ادامه شما عزیزان را به دیدن عکس های مراسم اکران مردمی فیلم سینمایی زرد دعوت می کنیم .

با ما همراه باشید .

عکس های مراسم اکران فیلم زرد با حضور بهاره کیان افشار 1 عکس های مراسم اکران فیلم زرد با حضور بهاره کیان افشار

عکس های مراسم اکران فیلم زرد

عکس های مراسم اکران فیلم زرد با حضور بهاره کیان افشار 2 عکس های مراسم اکران فیلم زرد با حضور بهاره کیان افشار

بازیگران در مراسم اکران فیلم زرد

عکس های مراسم اکران فیلم زرد با حضور بهاره کیان افشار 3 عکس های مراسم اکران فیلم زرد با حضور بهاره کیان افشار

مراسم اکران فیلم زرد

عکس های مراسم اکران فیلم زرد با حضور بهاره کیان افشار 4 عکس های مراسم اکران فیلم زرد با حضور بهاره کیان افشار

اکران مردمی فیلم زرد

عکس های مراسم اکران فیلم زرد با حضور بهاره کیان افشار 5 عکس های مراسم اکران فیلم زرد با حضور بهاره کیان افشار

اکران مردمی فیلم سینمایی زرد

عکس های مراسم اکران فیلم زرد با حضور بهاره کیان افشار 6 عکس های مراسم اکران فیلم زرد با حضور بهاره کیان افشار

عکس های بازیگران فیلم زرد

عکس های مراسم اکران فیلم زرد با حضور بهاره کیان افشار 7 عکس های مراسم اکران فیلم زرد با حضور بهاره کیان افشار

بهاره کیان افشار در اکران فیلم زرد

عکس های مراسم اکران فیلم زرد با حضور بهاره کیان افشار 8 عکس های مراسم اکران فیلم زرد با حضور بهاره کیان افشار

مهرداد صدیقیان در اکران فیلم زرد

عکس های مراسم اکران فیلم زرد با حضور بهاره کیان افشار 9 عکس های مراسم اکران فیلم زرد با حضور بهاره کیان افشار

فیلم زرد

عکس های مراسم اکران فیلم زرد با حضور بهاره کیان افشار 10 عکس های مراسم اکران فیلم زرد با حضور بهاره کیان افشار

عکس های مراسم اکران فیلم زرد با حضور بهاره کیان افشار 11 عکس های مراسم اکران فیلم زرد با حضور بهاره کیان افشار

عکس های مراسم اکران فیلم زرد با حضور بهاره کیان افشار 12 عکس های مراسم اکران فیلم زرد با حضور بهاره کیان افشار

عکس های مراسم اکران فیلم زرد با حضور بهاره کیان افشار 13 عکس های مراسم اکران فیلم زرد با حضور بهاره کیان افشار

عکس های مراسم اکران فیلم زرد با حضور بهاره کیان افشار 14 عکس های مراسم اکران فیلم زرد با حضور بهاره کیان افشار

همچنین در مجله آنلاین فارسی ها مطالعه مطلب زیر را به شما پیشنهاد می کنیم :

تیپ های جنجالی نوید محمدزاده مراسم و جشنواره های مختلف

نوشته عکس های مراسم اکران فیلم زرد با حضور بهاره کیان افشار اولین بار در فارسی ها. پدیدار شد.

سریال «بلوو – Bellevue»؛ قضیه بزرگِ شهر کوچک

دسته بندی : فیلم و سریال تاریخ : چهارشنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۶

هفته نامه کرگدن – اسم نویسندگان، به متن رجوع شود: داستان «بلوو» در شهر کوچک پررمز و رازی می گذرد که مردم آن از گذشته و حال همدیگر خبر دارند و برای کسب آبرو، نقاب به چهره می زنند.

بچه کش

رامین پیروزان: قاعده اش این شکلی هست که هنرپیشنه هایی که به واسطه سریالی مطرح می شوند، راه به دنیای سینما و هالیوود پیدا می کنند. زیاد بوده اند بازیگران که در این سال ها به واسطه سریال ها مشهور شده اند و بعد از آن وارد دنیای سینما شده اند، اما بیشتر آن ها بعد از یکی، دو تجربه سینمایی ناموفقی دوباره به دنیای سریال برگشته اند، مانند «متیو فاکس» یا همان «جک شپرد» سریال «لاست» و «ونتورث میلر» یا همان «مایکل اسکوفیلد» سریال «فرار از زندان»؛ ولی هنرپیشه هایی هم بوده اند که در عالم سریال معروف شده اند و در همین عالم به کارشان ادامه داده اند مانند «سارا وین کالیز» یا «همان سارا تانکردی» سریال فرار از زندان و «لری گریمز» سریال «مردگان متحرک».

 

 سریال «بلوو»؛ قضیه بزرگِ شهر کوچک

حالا همان طور که دنیای سینما برای خودش چندتایی هنرپیشه بفروش دارد، دنیای سریال هم چندتایی هنرپیشه دارد که می توانند به موفقیت سریال کمک زیادی بکنند. «آنا پاکین» هنرپیشه نقش «سوکی» در سریال «خون حقیقی» یکی از همین هاست. آدم های زیادی به خاطر او به تماشای سریال خون حقیقی نشسته اند و آدم های کمی مثل من به خاطر او از تماشای ادامه سریال منصرف شده اند.

گاهی پروژه های کوچک تری برای تضمین موفقیت به سراغ این بازیگران می روند و حضور این چهره ها از همین پروژه های کوچک، پروژه های بزرگ و پرمخاطبی می سازد. «بلوو» یکی از همین پروژه های به ظاهر کوچک هست که به واسطه حضور «آنا پاکین» تبدیل به سریال پرمخاطبی در حد و اندازه های خودش شده هست.

این روزها بحث خشونت علیه کودکان یک بحث داغ هست و این بحث در تمام دنیا یک بحث جنجالی هست. ماجرای بچه های گمشده و تعرض جنسی به آن ها تمام مردم دنیا را نگران خودش کرده هست و همین نگرانی باعث خواهد شد تا بیشتر آثاری که این روزها با محوریت این مسئله ساخته می شوند، مورد توجه مخاطبان قرار بگیرند. بعد از سریال انگلیسی «گمشده»، سریال «بلوو» یکی از بهترین سریال هایی هست که در ارتباط با این موضوع دیده ام.

شما را نمی دانم، اما همیشه برای من جنایت در یک شهر کوچک حاشیه ای که تمام ساکنینش تا چند پشت همدیگر را می شناسند، نسبت به جنایت در کلان شهرهای درام بهتری می سازد. بلوو یکی از همین شهرهای کوچک هست؛ جنایتی در گذشته این شهر، جنایتی در حال این شهر و جنایتی که در آینده این شهر اتفاق خواهدافتاد و ارتباط مرموزی که به مرور به میان این سه جنایت کشف خواهد شد و قهرمان داستان را درگیر خودش می کند. طبیعی هست که ماجرای خشونت علیه کودکان و استفاده از این استخوان بندی داستانی که جوابش را پس داده و این اواخر به شدت مورد توجه مخاطب قرار گرفته هست، در موفقیت سریال بی تاثیر نیست.

 

 سریال «بلوو»؛ قضیه بزرگِ شهر کوچک
حضور بازیگر مطرحی چون آنا پاکین نیز این امکان را به یک پروژه کوچک کم هزینه می دهد که خودش را سرپا نگه دارد و بیشتر از تخمین تهیه کنندگان برگشت مالی داشته باشد و مورد توجه واقع شود. داستان این سریال پر هست از پیچ و خم ها و معماهای مرموز. در طراحی شخصیت قاتل یا همان بدمن ماجرا خوش فکری های زیادی انجام شده هست، به شکلی که شما از همان قسمت اول به تماشای سریال می نشینید و کنجکاو این هستید که ماجرا را بدانید، اما این یکی هم مانند بیشتر سریال های شبیه خودش یک پایان بندی شتاب زده و بی مسما دارد.

من و پژوهشگران اختلاف نظر داریم

المیرا حسینی: هیچ می دانستید تماشای فیلم های ژانر وحشت یا اساسا فیلم هایی که استرس شما را بالا می برند، باعث لاغری تان خواهد شد؟ گویا پژوهشگران این مورد را بررسی کرده اند و فهمیده اند اگر در طول تماشای فیلمی به اندازه کافی بترسید یا استرس و اضطرابتان بالا برود، اندازه نیم ساعت پیاده روی کالری می سوزانید.

نظر من؟ پژوهشگران حرف زیاد می زنند. مثلا می گویند زمانی که دارید فیلم با استرس بالا می بینید، آن قدر آدرنالین در بدنتان ترشح خواهد شد که احساس بی اشتهایی می کنید؛ اما احساس من و دوستانم ثابت کرده که موقع فیلم دیدن تازه اول گرسنگی مان هست و به علاوه آن قدر موقع غذاخوردن درگیر فیلم هستیم که اصلا از چیز یکه می خوریم، سر در نمی آوریم و بعد از اتمام مراسم تماشای فیلم، باید گریز دیگری به آذوقه های خانه بزنیم تا سر گرسنه بر بالین نگذاریم.

بهتر هست این پژوهشگران فیلم ندیده از همه جا بی خبر، عوض این که سرشان دائم در آزمایش و نمونه گیری و آمار و ارقام باشد، خودشان بنشینند و چند فیلم از این دست ببینند و تجربه های شخصی شان را هم مدنظر قرار دهند.

به این حرف ها اشاره کردم که بگویم سریال «بلوو» هم در آن دسته ای قرار می گیرد که من و پژوهشگران در موردش اختلاف عقیده داریم. سریال ریتم تندی دارد  دائم شما را در سطح بالایی از استرس نگه می دارد. خلاصه قصه اش این هست که پلیس زنی روی پرونده ای کار می کند که در آن پسر نوجوانی گم شده و احتمالا هم مرده هست.(فیلم بین حرفه ای که باشید، می دانید وقتی ۷۲ ساعت از زمان گم شدن کسی در این سن و سال بگذرد، پلیس ها امیدشان را برای یافتن زنده آن شخص از دست می دهند و دنبال جنازه می گردند.)

این پرونده به طرز عجیبی زن را یاد پرونده ای می اندازد که وقتی کوچک بوده، پدر پلیسش روی آن کار می کرده و حین بررسی آن نیز مرده هست. نشانی ها او را به زمان کودکی پیوند می دهند و خاطرات تلخی که زن از آن دوران دارد، زنده می شوند.

 

 سریال «بلوو»؛ قضیه بزرگِ شهر کوچک

باز هم مانند دوران کودکی نامه های عجیب و غریبی به دستش می رسند و او آن قدر بزرگ شده که بفهمد پدرش نمی تواند از دنیای مردگان برایش نامه بنویسد و نویسنده مرموز این نامه ها باید فرد آشنای دیگری باشد؛ اما این که واقعا ارتباطی میان این دو پرونده وجود دارد یا نه، این اتفاقات مرموز و سوال های بی شمار چه جوابی دارند و آدم های پس نقابی که بر چهره دارند، واقعا که هستند و چه می کنند، چیزهایی هست که باید با دیدن سریال متوجه آن شوید و من برایتان ساپویل نمی کنم.

چیزی که در این سریال بیش از همه توجه را جلب می کند، سرعت بالای همه چیز هست. شخصیت اول فیلم دارد با زرنگی از زیر زبان یک موادفروش حرف می کشد، چند لحظه بعد خانه اش هست و با دختر نوجوانش حرف می زند، اندکی بعد او را در اداره پلیس می بینیم و چیزی نمی گذرد که سر صحنه جرم حاضر خواهد شد و باید پرده از روی معماهایی بردارد که سرنخ حل آن ها به شکل عجیب و غریبی به دستش می رسند و او باید همه این ها را به هم وصل کند و ماجرا را گره گشایی کند.

آن قدر اتفاقات با سرعت روی می دهند که گاهی ممکن هست از روند داستان جا بمانید و سریال را پاز کنید و از خود بپرسید: «چی شد؟» به خصوص اگر مثل من با یک نسخه عجیب و غریب و فوق بد زیرنویس فارسی طرف باشید که سازنده اش کلمات را ریخته توی گوگل ترنسلیت. جمله های بی سر و ته و معادل های غلط می توانند بیچاره تان کنند، چون با کلی معما مواجه هستید که باید بفهمیدشان و مسیر کشفشان را به  درستی درک کنید.

توصیه من به شما این هست که اگر زبان انگلیسی تان نسبتا خوب هست، این سریال را با زیرنویس انگلیسی ببینید و از آن لذت ببرید.

در بلوو بمیر

نیلوفر منزوی: آنی با معیارهای متداول نه زن زیبایی محسوب خواهد شد و نه در حرفه اش چندان آس و درجه یک هست. شاید قرار نیست ما همیشه قصه آدم های شماره یک را دنبال کنیم. شاید زندگی برای آدم های معمولی هم می تواند عجیب و غریب پیش برود.

البته در این صورت دیگر نمی توان درباره معمولی بودن همان قضاوت سابق را داشت. آنی در کودکی زندگی عجیبی داشته هست که اگر قرار باشد در این یادداشت شرح داده شود، آنوقت لذت تماشای سریال و دنبال کردن داستان را از شما گرفته ام.

 

 سریال «بلوو»؛ قضیه بزرگِ شهر کوچک

سریال «بلوو» شرح گره گشایی از قتلی هست که در شهری به همین نام اتفاق می افتد. قتلی که آنی، مسئول پیگیری و حل معمای آن هست، آنی پلیسی هست با یک زندگی عجیب و غریب. او وقتی خیلی جوان بوده، بچه دار خواهد شد. یک دختر دارد و یک رابطه عاطفی آشفته. زندگی اش با یک معما به هم ریخته هست و ناچار هست مدام معماهای گوناگون را حل کند تا بتواند به زندگی ادامه دهد.

این سریال هر چند در قالب یک سریال پلیسی و جنایی ساخته شده هست، اما به نظر می رسد بیش از قتل، جنایت و مواد مخدر قرار هست قصه رابطه آدم ها را برایمان تعریف کند. روایت آدم هایی که خارج از قاعده دوست دارند و دوست داشته می شوند و این که دوست داشتن هایی خارج از قاعده اجتماعی در آن شهر، خطر مرگ دارد. در بلوو اگر کسی شبیه به دیگران نباشد، یا باید این تفاوت را پنهان کند یا بمیرد.

در این شهر از رازها خوب نگهداری خواهد شد. هیچ کس رازی را فاش نمی کند که به نحوی یکپارچگی این شهر کوچک را بر هم بزند. البته این رازداری به خاطر این هست که منافع همه اهالی به طریقی به همین اطلاعات مخفی وابسته هست.

آنی این قاعده را می شکند. او می خواهد رازها را برملا کند، اما او هم به نحوی درگیر همین منافع جمعی هست. گره های قتل برای آنی، با یادداشت های کوچکی باز خواهد شد که یک ناشناس برایش می گذارد.

یادداشت ها کوتاه و معماگونه اند و ظاهرا ادامه ماجراهایی که آنی در کودکی و نوجوانی با آن درگیر بوده هست. هر کسی که در سنین نوجوانی خواسته باشد از تاریخ فلسفه غرب سر در بیاورد، احتمالا کتاب دنیای سوفی را خوانده هست و می داند تاریخ فلسفه با نامه های عجیب و غریبی که پدر سوفی برایش می نویسد مرور خواهد شد.

در این سریال هم چیزی شبیه به این ماجرا اتفاق می افتد؛ نامه نگاری های مرموز با یک غریبه که خود را با یک جمله آشنا، تلویحا پدرش معرفی می کند: «تو روشنایی منی.» آنی در کودکی دوست دارد بپذیرد که نامه ها را پدرش برایش می نویسد، اما در بزرگسالی نمی تواند این فرض را بپذیرد که فرستنده یادداشت ها پدری هست که می گویند در جوانی خودکشی کرده هست.

غریبه یادداشت نویس رازها را می داند، اما نمی خواهد برملاکننده آن ها خودش باشد. بار این مسئولیت سنگین را آنی باید بر دوش بکشد، آن هم زمانی که حرف زدن از آنچه نباید بر زبان آورده شود، می تواند به راحتی زندگی اش را به خطر بیاندازد. آنچه ممکن هست هنگام تماشای این سریال فکرتان را مشغول کند، زندگی در بلوو هست. شاید هم مگر در بلوو. چون ظاهرا در این شهر فقط خواهد شد مُرد.

 

سریال «بلوو»؛ قضیه بزرگِ شهر کوچک

مختصر و مفید درباره سریال «بلوو»

•    «بلوو» یک سریال جنایی کانادایی هست که اولین قسمت آن بیستم فوریه سال ۲۰۱۷ از شبکه سی بی سی پخش شد. در ماه می اعلام شد که پخش این سریال متوقف خواهدشد، اما براساس اخبار منتشرشده، پخش قسمت های اولیه آن از شبکه کابلی وی جی ان امریکا در اوایل سال ۲۰۱۸ میلادی شروع خواهد شد. نام این سریال از شهری گرفته شده هست که ماجرای مرموز گم شدن یک نوجوان در آن، پلیس محلی را درگیر می کند.

•    آدرین میچل، تهیه کننده اجرایی «بلوو» که دو قسمت ابتدایی و دو قسمت پایانی این سریال را کارگردانی کرده، گفته هست که بلوو داستان های زیادی برای تعریف کردن دارد و در چنین شهر کوچکی آینده هیچ وقت آن طور که به نظر می رسد نخواهدبود!

•    آنا پاکین، بازیگر ۳۵ ساله کانادایی بازیگر اصلی این سریال هست که نقش بازرس آنی رایدر را ایفا می کند. پاکین در سال ۲۰۰۸ در مجموعه تلویزیونی «خون حقیقی» بازی کرده بود و حضور در فیلم های سینمایی مردان ایکس، جیغ ۴، ماهی مرکب و نهنگ، شاگرد اول و… را در کارنامه دارد. پاکین در سریال خون حقیقی نیز در نقش شخصیت اصلی سریال ظاهر شده بود که پیش خدمتی با قدرت تله پاتی بود و دل باخته خون آشامی به نام بیل کامپتون (استیون مویر) شده بود.

•    پاکین در سال ۱۹۹۳ و در جریان شصت و ششمین دوره جایزه اسکار شگفتی ساز شد و در حالی که یازده سال بیشتر نداشت، توانست جایزه بهترین بازیگر زن نقش مکمل را از آن خود کند. رقبای او در آن دوره بازیگران برجسته ای همچون «اما تامپسون»، «ویونا رایدر» و «هولی هانتز» و… بودند.

•    پاکین به تازگی در مصاحبه ای با Canadian Living گفته هست که بازگشتش به تلویزیون پس از حدود نُه سال، به دلیل فیلمنامه جذاب بلوو بوده و خودش جزو طرفداران پر و پاقرص سریال های جنایی محسوب خواهد شد. او همچنین گفته هست این که برای تلویزیون کانادا این سریال را بازی می کند، برایش اهمیتی ندارد و از وقتی که از امریکا به کانادا بازگشته، در دو فیلم صد در صد کانادایی حضور داشته هست. او می گوید علت این انتخاب این نیست که می خواهد در یک فیلم کانادایی بازی کند، بلکه می خواهد به زبان جهانی که برای همه دنیا قابل فهم هست، حرف بزند.

•    منتقد The Globe and Mail پس از پخش این سریال نوشته بود که بلوو بسیار خوش ساخت تر و قوی تر از آن چیزی هست که در تبلیغات تلویزیونی اش به نظر می رسید. او همچنین نوشته بود که این سریال «بلندپروازانه» یک موفقیت بزرگ برای سی بی سی محسوب خواهد شد.

اکران فیلم‌های جشنواره عمار در حرم امام رضا(ع)

دسته بندی : فیلم و سریال تاریخ : چهارشنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۶

وحید عطایی، اکران‌کننده عمار گفت: نمایش فیلم‌های منتخب جشنواره عمار را از اوایل مهرماه در حرم مطهر امام رضا‌(ع) آغاز کرده‌ایم و قرار هست این برنامه به صورت دائمی باشد.

به گفته  سینماخبر : وحید عطایی، اکران کننده مردمی جشنواره عمار در سخنانی پیرامون نمایش فیلم های این جشنواره در حرم مطهر امام رضا (ع) گفت: برای اجرای درست و موفقیت آمیز این طرح دو رویکرد کلی داریم، به منظور حفظ ارتباط با اکران کنندگان و دیده شدن فیلم‌ها، بسته های اکران مردمی تدارک دیده‌ایم.

 

وی افزود: بعد از آماده شدن بسته‌ها، از طریق پیامک، اطلاع رسانی کردیم تا اکران کننده‌ها برای دریافت فیلم‌های عمار و نمایش آنها برای مردم منطقه و محله خود اقدام کنند.

 

این اکران کننده مردمی ادامه داد: هدف دیگر ما از طراحی این بسته‌های مناسبتی جشنواره عمار، رایزنی با مراکزی مثل حرم مطهر امام رضا (ع)، ترمینال های مسافربری، فرهنگسراها، آموزش و پرورش و… بود که ظرفیت و پتانسیل اکران این آثار را دارند.

 

عطایی خاطرنشان کرد: در همین راستا، طی صحبت‌ها و جلساتی که با مسئولان حرم امام رضا(ع) و آستان قدس داشتیم، پایگاه «آداب و زیارت» صحن جامع رضوی حرم در اختیار ما قرار گرفت و پس از آن، اکران فیلم های عمار را در آن آغاز کردیم.

 

وی در همین زمینه اضافه کرد: در ابتدا قرار بود در سالن همایش های آئینی واقع در حرم مطهر امام رضا (ع)، اکران فیلم داشته باشیم ولی مسئولان حرم گفتند در صورتی که استقبال خوبی از این آثار شود، سالن را در اختیار ما قرار می‌دهند.

 

این فعال فرهنگی تصریح کرد: در ادامه این مسیر به دنبال کارهای تبلیغاتی و اطلاع رسانی نمایش فیلم های جشنواره مردمی عمار در حرم امام رضا (ع) رفتیم که سایت اطلاع رسانی آستان، خبر شروع اکران فیلم ها را در حرم منتشر کرد. بعد از آن هم معاونت آستان قدس رضوی در یک برنامه تلویزیونی اقدام به معرفی و اطلاع رسانی درباره برنامه پخش فیلم های عمار در حرم امام هشتم کرد، البته ابتدا، قرار بود آقای «ابراهیم رئیسی» مسئول آستان، این کار را بکند.

 

این اکران کننده مردمی افزود: به خاطر اطلاع رسانی‌های مناسب اکران‌ها، استقبال از پایگاه آداب و زیارت به صورتی بود که با ازدحام جمعیت روبرو شدیم و بخشی از مردم، بیرون از محل نمایش، منتظر ورود و پخش مجدد فیلم‌ها می‌شدند.

 

عطایی یادآور شد: نمایش فیلم های منتخب جشنواره عمار را از اوایل مهرماه در حرم مطهر امام رضا‌(ع) آغاز کرده‌ایم و قرار هست این برنامه به صورت دائمی باشد. البته بازخورد خوب مردم از فیلم‌ها هم موجب حرکت امیدوارانه ما در این مسیر خواهد شد.

 

این اکران کننده مردمی تصریح کرد: فیلم‌های داستانی «دایو» و «روبه قبله»، مستندهای «سید ابراهیم»، «آهنگر»، «مادرانه» و «با صبر زندگی» و انیمیشن‌های «نبرد خلیج فارس» و «مورچه و سلیمان»، «پرواز تا بی‌نهایت» و «آنتراکت»، از جمله آثاری هستند که تاکنون در حرم اکران کرد‌ه‌ایم.

 

عطایی ادامه داد: در کنار این برنامه، جلسات و گفتگوهایی را هم با ترمینال مسافربری مشهد انجام دادیم که حاصل آن، غرفه هایی بود که در اختیار ما قرار گرفت و قرار هست تا در آنجا نیز اکران های فیلم عمار را آغاز کنیم.

 

وی خاطرنشان کرد: علاوه بر این، ترمینال مسافربری مشهد قول نمایش این فیلم ها در اتوبوس‌های بین شهری را هم به ما داده هست. همچنین برگزاری همایشی را هم با حضور رانندگان و عوامل ترمینال در برنامه داریم.

 

این فعال فرهنگی اضافه کرد: بخش عمده این فعالیت ها بر عهده اکران کننده های مردمی عمار هست تا ضمن نمایش این فیلم ها، مردم را با آثار این جشنواره آشنا کنند تا در نهایت شاهد وسعت گرفتن اکران‌ها و استقبال از این فیلم‌ها خواهیم بود.

 

وی در پایان گفت: در حال رایزنی و صحبت با حجت الاسلام وفایی، مدیر امور مساجد مشهد که سه هزار مسجد زیر نظر دارند، رایزنی کردیم تا ائمه جماعات این مساجد در اکران فیلم‌های جشنواره عمار همکاری کنند.

آی سینما: منوچهر هادی به عنوان پرکارترین فیلمساز فعلی سینما و تلویزیون در دو سال گذشته سه فیلم «من سالوادور نیستم»، «کارگر ساده نیازمندیم» و «آیینه بغل» جلوی دوربین برده هست. او همچنین سال پیش سریال «عاشقانه» را برای شبکه نمایش خانگی ساخت و حالا در حال کارگردانی مجموعه «پاهای بی‌قرار» هست. او در صفحه اینستاگرام خود از ساخت سریال جدید با نام «دل» خبر داد که پس از پایان تصویربرداری «پاهای بی‌قرار» قصد دارد آن را جلوی دوربین ببرد.

منوچهر هادی امروز در صفحه شخصی‌ اینستاگرام از ساخت سریال با عوامل «عاشقانه» خبر داده هست. هادی با اعلام این خبر نوشته: «به زودی اخبار جدید از سریال نمایش خانگی با عنوان «دل» از طریق تهیه‌کننده‌ محترم پروژه، آقای ایرج محمدی که هم‌اکنون سریال تلویزیونی «پاهای بیقرار» همکاری با ایشان را تجربه می‌کند، به دستتان خواهد رسید.»

او همچنین در ادامه مطرح کرده هست: ««دل» عاشقانه‌ای دیگر با عوامل خوب «عاشقانه» خواهد بود.» به این ترتیب قرار نیست فصل دوم سریال «عاشقانه» ساخته شود که از ابتدا تا پایان توزیع با مشکل سانسور مواجه بود.

پس از پایان مجموعه «عاشقانه» مهناز افشار بازیگر نقش گیسو در مصاحبه با سایت بی بی سی فارسی به انتقاد از پایان بندی این سریال پرداخت. او همچنین کنایه‌هایی هم به نحوه پوشش و سانسور حجاب بازیگران این فیلم در صفحه توییتر خود زد و با این اوصاف باید دید که آیا این بازیگر مجددا حاضر به نقش آفرینی در سریال جدید منوچهر هادی خواهد شد یا خیر؟

۹۴۱۲

فیلم سعی دارد گروهی از جوانان متولد دهه هفتاد را همراه با مشکلات و دغدغه‎ها و محدودیت‎هایشان به تصویر بکشد. برای این کار سراغ سوژه‎ی کوچ یا به بیان بهتر فرار «حنا» (ساغر قناعت) به همراه «مرتضی» (ساعد سهیلی) از شهرستان به تهران می‎رود. شهرستانی که نمی‎دانیم کجاست و هیچ نشانه‎ای هم از آن نه در ادامه فیلم نه در لهجه و گفتار و رفتار این دو جوان نمی‌بینیم. تا حدی که تا میانه‎ی فیلم تصور می‎کنیم که دو جوان تهرانی با هم برای تفریح به بیرون از شهر رفته‎اند. این دو هدف و کار مشخصی ندارند و تنها می‎خواهند همراه هم باشند. وضعیتی که در باقی جوانان فیلم هم دیده می‌شود. تمامی جوانانی که فیلم به نمایش می‎کشد هیچ هدف مشخصی ندارند. مشغول گشت‎زنی و استعمال انواع دخانیات‌اند. دختر اصلی قصه پا به پای دوست پسر خود سیگار و قلیان می‎کشد و از او عقب نمی‎ماند! بعضی از آن‎ها سابقه مصرف مواد و مشروبات الکلی را دارند. «هیپی»‎وار بی‎خیال و بی‎فکراند و در هوای بد اطراف خود مشغول تلف شدن هستند! اصلا تعریف فیلمساز از جوان همین هست: بی‎هدف، سرگردان، در تنگنای سنت‏ها و محکوم به پوچی. همان چیزی که در اولین اثر خود نفس عمیق به طور کامل همه را شیرفهم کرده بود.

سکانس‌های زیادی در فیلم وجود دارد که بازیگران در ماشین مشغول حرکت و گفتگو هستند؛ رفتن‎های بی‎ثمر و مکالمات بی‎اثر. فیلمساز ما نسبت به همه چیز احساس دغدغه کرده هست. از «جوجه‎هایی که رنگ می‎شوند» تا بهتر فروخته شوند تا اعتبار هنرمندی که اندازه مرغ فروش هم نیست. او این مسائل را این قدر آشفته و سطحی و گذرا بیان می‎کند که به جای طنز تلخ، شاهد یک فکاهی بی‌خاصیت هستیم

گروهی نفس عمیق را از پیشتازان موج نوی سینمای ایران در دهه هشتاد شمسی برمی‎شمردند. برچسبی که اگر کمی روی آن تراشیده می‎شد، نام موج نوی فرانسه در دهه شصت میلادی نمایان می‎گشت و اصالت این لقب به محاق می‎رفت. سینمایی که طیف قابل توجهی از جشنواره‎ها آن را می‎پسندند و برایش فرش قرمز پهن می‎کنند. ظاهرا آقای کارگردان مالاریا هم دوباره هوس گشت و گذار در جشنواره‎های مختلف دنیا به سرش زده هست که نفس عمیق خود را با مفتضیات دهه نود شمسی تکرار کرده هست. همین هم باعث شد تا بین رونمایی فیلم در جشنواره‎ی سی و چهارم فجر تا اکران فیلم حدود دو سال فاصله در نظر گرفته شود تا هر جشنواره‎ای که فیلم به خود راه می‎دهد را تجربه کنند.

نمایش تفریحات گروه مالاریا با جزئیات و در شکل‎های گوناگون نهایت تلاش فیلمساز برای پر کردن زمان فیلم و تبدیل آن به یک اثر سینمایی بوده هست. احتمالا به عقیده‎ی سازندگان اثر، نه آوازهای بی‎سر و ته آذرخش، نه گروه موسیقی‎اش با لباس‎ها و ظاهر متفاوتشان و نه تصاویر عمودی ضبط شده با موبایل هیچ کدام به تنهایی نمی‎تواند تماشاگر را از از خرید بلیط فیلم پشیمان کند، بلکه تمام این عوامل باید در کنار هم قرار بگیرند تا مخاطب فیلم خاص شود و عوام آن را نفهمند! البته کارگردان در مصاحبه‎ای گفته آن تصاویر متعلق به دوربین موبایل نیست. این که کارگردان می‎خواسته قابی حرفه‎ای و خلاقانه ببندد به خودش مربوط هست، اما آن چه بیننده می‎بیند مستطیلی باریک به مدت طولانی بر روی پرده‎ی عریض سینماست که با تکان‎های شدید اعصاب همه را خرد می‎کند. قاب‎های تنگ و سردستی داخل ماشین که تعدادشان هم کم نیست، اثری مشابه بر روان بیننده می‎گذارد؛ فیلم می‏خواهد آزار برساند و در این امر نیز موفق بوده هست.

البته خلاقیت‎های کارگردان به همین‌جا ختم نمی‎شود. او تمام تلاش خود را کرده تا تمام محدویت‎های شرعی بین دختر و پسر را به شکل‏‌های گوناگون دور بزند و دوربین را تا خلوت‎ترین و خصوصی‎ترین محل‎ها نیز ببرد. این را می‎توان شاهکار خلاقیت‎های کارگردان دانست که چنین اعمالی را از نوع نامشروعش تلویحا به تصویر می‎کشد. همین مساله می‎تواند از معنی خلاقیت در کلام کارگردان قبل از جشنواره‎ی سی‌وچهارم فجر رمزگشایی کند. وی گفته بود که حتی تارانتینو هم، به عنوان یک کارگردان خلاق، نمی‎تواند در فضای ممیزی ایران فیلم بسازد.

پدیده این فیلم «آذرخش فراهانی» هست که به خوبی موسیقی‎دانی بی‎خیال را بازی می‎کند. اما او هم در میانه فیلم ناامید کننده ظاهر می‎شود. زمانی که باید از خود خشم و تشویش بروز دهد و ما تغییری در بازی او نمی‎بینیم. این مسئله باعث می‎شود خیال کنیم که آنچه تا آن لحظه از او دیده بودیم هم «بازیگری» نبوده هست. گروه موسیقی وی هم (مالاریا) تنها سعی می‎کنند دیالوگ‎هایشان را بگویند و زحمتی برای بازی به خود نمی‎دهند. «سمیرا» (آزاده نامداری) قرار بود به قول خود فیلم «گودمن»[!] و «زبل» قصه باشد ولی چیزی که ما می‎بینیم این هست که سمیرا هر از چند گاهی مثل غول چراغ جادو ظاهر می‎شود. او تنها یک مسیر فرعی هست که کارگردان برای خود ایجاد کرده تا بتواند گره‌های فیلم را باز کند و روایت را به پیش ببرد. هیچ پیوستگی معقولی برای حضور او وجود ندارد و به خوبی شخصیت‌پردازی نشده هست. بازیگر نتوانسته از پس همین مقدار هم برآید و حتی نیمی از حسی که زمان اجرای برنامه‌های تلویزیونی داشته را اینجا پیاده کند! احتمالا قرار هست از حواشی دائمی که پیرامون اوست برای فروش فیلم استفاده شود.

روایت فیلم به شدت ضد قصه هست. هر جا فیلم می‏خواهد ریتم پیدا کند کارگردان موضوعی بی‎ربط را وارد قصه می‌کند؛ مثل آرایشگاه سمیرا که تنها اثر آن نمایش تغییر مدل موهای حنا تا آخر فیلم هست. سکانسی که حنا در ساندباکس فرار می‎کند در ابتدا سعی در ایجاد تعلیق دارد ولی این قدر کند روایت می‎شود و نفس زدن‎های حنا کشدار می‎شود که آن را از تب و تاب می‎اندازد. تنها خانه‎ای که ما در این فیلم می‎بینیم خانه‎ی اجاره‎ای آذرخش هست. خانه‎ای که کوچه‎اش باریک هست و صاحب‎خانه‎ای شکاک دارد که در پی سرک کشیدن در زندگی آذرخش هست و حتی دوربین کار می‎گذارد. سکانس‌های زیادی در فیلم وجود دارد که بازیگران در ماشین مشغول حرکت و گفتگو هستند؛ رفتن‎های بی‎ثمر و مکالمات بی‎اثر.

فیلمساز ما نسبت به همه چیز احساس دغدغه کرده هست. از «جوجه‎هایی که رنگ می‎شوند» تا بهتر فروخته شوند تا اعتبار هنرمندی که اندازه مرغ فروش هم نیست. او این مسائل را این قدر آشفته و سطحی و گذرا بیان می‎کند که به جای طنز تلخ، شاهد یک فکاهی بی‌خاصیت هستیم. در میانه راه فیلمساز از «خدای آسمون‌ها» می‎خواهد که به داد جوان‎ها برسد؛ خدایی که در هیچ لحظه‌ای از فیلم حضور ندارد. بعد سراغ توافق می‎رود، اما با دیالوگ آذرخش که می‎گوید «شاید باعث بشه صاحبخونه هم با من توافق کنه» و سردرد حنا هنگا گوش کردن به اخبار از آن هم ناامید می‎شود و در انتها فرار را تنها راه معرفی می‏کند.

در مجموع مالاریا فیلمی ضعیف در فرم و سخیف در محتوا و عقبگردی برای کارگردان هست. سیاه‎نمایی و یاس در جای جای فیلم موج می‏زند و اگر تماشاگر تا آخر فیلم را تماشا کند و سالن را ترک نکند از خود خواهد پرسید که فیلم واقعا حاصل مالاریا (هوای بد) هست یا تب تارانتینو بودن که به جان و ذهن سازندگانش افتاده هست؟

* نقد سینما

به گفته خبرگزارش فارس، «ابراهیم حیدری» دبیر اجرایی جام باشگاه‌های کتابخوانی، با اعلام این مطلب گفت: «تا کنون در ۸۰ شهر و ۲۰ روستای متقاضی شرکت در جام باشگاههای کتابخوانی، کارگاه آموزشی تشکیل شده هست. مبنای انتخاب شهرهای شرکت‌کننده، حضور در دوره‌های پیشین پایتخت کتاب ایران بوده هست و ۲۰ روستای برگزیدۀ دوره‌های قبلی جشنواره روستاها و عشایر دوستدار کتاب نیز در این دوره از جام باشگاهها شرکت دارند.» مبنای روستاهای شرکت کننده برگزیدگان سه دوره جشنواره روستاها و عشایر دوستدار کتاب بوده هست.
وی افزود: «مدرسان پس از یک دورۀ ۱۶ساعته، به شهرهای مختلف فرستاده شدند و کار آموزش متقاضیان تأسیس باشگاههای کتابخوانی را انجام دادند.»
به گفتۀ حیدری، فهرست کتاب‌های جام باشگاهها تدوین و منتشر شده و مربیان باشگاهها می‌توانند سفارشات کودکان و نوجوانان عضو باشگاهها را از طریق کتابفروشی‌های شهرهای خود و کتاب‌ها را با ۵۰درصد تخفیف به دست اعضا برسانند.
وی همچنین گفت: «باشگاههای روستاها و شهرهایی که کتابفروشی ندارند، می‌توانند ازطریق سایت خانه کتاب، به نشانی ketab.ir کتاب‌های مورد نظر خود را به‌صورت اینترنتی سفارش دهند.»
حیدری در پایان گفت: «مراسم پایانی جام باشگاهها به‌صورت هماهنگ در آبان ماه جاری و همزمان با هفتۀ کتاب جمهوری اسلامی ایران، در شهرهای شرکت‌کننده برگزار می‌شود و آیین پایانی دومین دورۀ جام باشگاهها کتابخوانی نیز در آذر ماه جاری برگزار خواهد شد.»
اخبار ستاد اطلاع‌رسانی رویدادهای ترویج کتابخوانی در پایگاه اینترنتی bookpromotion.ir در دسترس هست.

انتهای پیام/


http://fna.ir/a1jibr




سریال دل به کارگردانی منوچهر هادی در شبکه خانگی

دسته بندی : خبری تاریخ : سه شنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۶

سریال دل به کارگردانی منوچهر هادی در شبکه خانگی

در ادامه این مطلب از اخبار فرهنگی و هنری فارسی ها با خبر ساخت سریال دل به کارگردانی منوچهر هادی در شبکه خانگی با ما همراه باشید .

منوچهر هادی کارگردان سریال عاشقانه در صفحه اینستاگرامش خبر ساخت سریال جدیدی به نام دل را داد .

سریال دل به کارگردانی منوچهر هادی در شبکه خانگی سریال دل به کارگردانی منوچهر هادی در شبکه خانگی

سریال دل به کارگردانی منوچهر هادی

او در باره ساخت سریال دل نوشت :

به زودی اخبار جدیدی مبنی بر ساخت سریال نمایش خانگی دل به تهیه کنندگی آقای ایرج محمدی که هم‌ اکنون در سریال پاهای بی قرار همکاری با ایشان را تجربه می کنم به دستتان می رسد .

همچنین در مجله آنلاین فارسی ها خواندن مطلب زیر را به شما کاربران محترم پیشنهاد می کنیم :

مستند اسب سردار آزمون به کارگردانی بهاره افشاری

نوشته سریال دل به کارگردانی منوچهر هادی در شبکه خانگی اولین بار در فارسی ها. پدیدار شد.

مستند اسب سردار آزمون به کارگردانی بهاره افشاری

دسته بندی : خبری تاریخ : سه شنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۶

مستند اسب سردار آزمون به کارگردانی بهاره افشاری

هم اکنون در مجله آنلاین فارسی ها با جزئیات مستند اسب سردار آزمون به کارگردانی بهاره افشاری در خدمت شما کاربران گرامی هستیم .

مستند اسب سردار آزمون به کارگردانی بهاره افشاری 1 مستند اسب سردار آزمون به کارگردانی بهاره افشاری

مستند اسب سردار آزمون

به گزارش اخبار فرهنگی و هنری فارسی ها بهاره افشاری بازیگر مشهور سینما و تلویزیون به تازگی در حال ساخت یک مستند به کارگردانی خودش است .

داستان مستند سریک

این فیلم مستند که سریک نام دارد اولین تجربه کارگردانی بهاره افشاری می باشد .

نکته قابل توجه مستند سریک این است که خانم بهاره افشاری برای ساخت آن به سراغ سردار آزمون ملی پوش فوتبال ایران رفته است .

فیلم مستند سریک درباره یک اسب از نژاد ترکمن است که درکنار آن به قسمت هایی از زندگی سردار آزمون و ارتباط عاطفی او با اسبش می پردازد .

سریک اسبی از نژاد خالص تروبرد ویژه کورس و مسابقات است .

دلیل شهرت آن نیز جسارت ، چابکی و سرعت به خصوص در مسابقات سوارکاری است .

سریک یکی از پرافتخارترین اسب های ایرانی می باشد .

تصویر برداری این فیلم مستند در مجموعه سوارکاری نوروزآباد انجام شده است .

مستند اسب سردار آزمون به کارگردانی بهاره افشاری 2 مستند اسب سردار آزمون به کارگردانی بهاره افشاری

عوامل فیلم مستند سریک

طراح ،تهیه کننده و کارگردان :بهاره افشاری / نویسنده و مشاورکارگردان:علی شمس / فیلمبرداران:سینا کاظمی، علی قلندریان، منوچهر حمید پور / مجری طرح، مدیر تولید و عکس:حسن هندی / صدابرداران:میثم یاردیلو، احسان نوبخت / گریم:مهیاد میمی / دستیار فیلمبردار:فرزاد سرمستی / مدیر فیلمبرداری:ایمان سرمستی / دستیار تهیه:محسن هندی

به نظر می رسد این مستند برای جشنواره فیلم فجر ساخته می شود .

همچنین در مجله آنلاین فارسی ها مطلب زیر را بخوانید :

ماجرای پیشنهاد دوستی سالومه به حسام نواب صفوی

نوشته مستند اسب سردار آزمون به کارگردانی بهاره افشاری اولین بار در فارسی ها. پدیدار شد.

موسیقی در این چهاردیواری‌ها می‌میرد

دسته بندی : فیلم و سریال تاریخ : سه شنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۶

روزنامه شرق: مجید انتظامی نامش به خاطره‌ها گره خورده، به سوت از کرخه تا راین، به کودکی، به نوجوانی، به حاج‌کاظم، به بچه‌های کوه‌های آلپ و…، نمی‌شود نامش را آورد و یاد انبوه جوایزی که طی سالیان برای آثارش دریافت کرده نیفتاد، یاد هیجان آن زمان‌ها که ذوق تماشای اختتامیه سانسورشده جشنواره فجر از تلویزیون‌های کوچک و بی‌کیفیت هنوز وجود داشت، نمی‌شود نام مجید انتظامی را شنید و از نوازندگی ابوایش یاد نکرد، نمی‌‌شود بدون به‌یادآوردن حجم انبوهی از خاطرات موسیقایی، از ملودی‌هایی که بارها آنها را با سوت نواخته و زیر لب زمزمه کرده‌ گذشت، نمی‌شود تنها روبه‌روی او نشست و درباره حال صحبت کرد، چراکه هوایی که از جانب او به تو می‌وزد، ناخودآگاه خاطره سال‌های دور هست. با او برای چندمین‌بار در این سال‌ها به گفت‌وگو نشسته‌ام.

 

به بهانه بزرگداشتش به سراغش رفتم. فکر می‌کردم آن‌قدرها دیگر حرفی برای گفتن نیست، اما این گفت‌وگویش هم پر بود از حرف‌هایی که تا به حال زده نشده…؛ پر از خاطره‌های تازه.

 موسیقی در این چهاردیواری‌ها می‌میرد

 

شنیده‌ام مدتی هست محکوم شده‌اید به کپی کردن موسیقی آن هم به خاطر موسیقی کارتن بچه‌های کوه‌های آلپ، دوست دارم قبل از هر چیز ماجرای آن را بگویید…

خودم هم شوكه شدم. داستان به این صورت بود كه درست در بحبوحه‌‌ زمانی كه بی‌كار شده بودم و كاری نداشتم، تازه از آلمان آمده بودم و به‌خاطر درگیری با رهبر اركستر اخراج شده بودم. آن زمان هم مثل الان همه‌چیز باندی بود. بعد از اخراج از اركستر، از هنرستان و دانشگاه هم بیرونم كردند. پس یك آدم تحصیل‌كرده بی‌كار شدم. از خانواده‌ام هم بیرون آمده بودم و می‌خواستم ازدواج كنم.

 

همسرم در همان اركستر نوازندگی می‌كرد. خلاصه برای امرارمعاش خیلی كارها كردم. در فیلم ابوائیست هم که به‌تازگی براساس زندگی من ساخته شده، توضیح داده‌ام. مسافركشی می‌كردم. مدتی در ماشینم می‌خوابیدم، چون جایی نداشتم. روی برگشت به خانه را هم نداشتم. كمی همسرم كمك می‌كرد. البته آن زمان هنوز همسرم نبود؛ مثلا دو‌هزار تومان حقوق می‌گرفت و كمی به من پول می‌داد و من از این راه پول درمی‌آوردم. در میدان امام‌حسین از طریق خانم نقاشی كه می‌شناختم اتاقی اجاره كرده بودم؛ از همان خانه‌های قمرخانم كه دورتادور، اتاق هست و یك دستشویی در حیاط دارند. یكی، دو ماه در این خانه زندگی كردم. تصمیم گرفته بودم به آلمان برگردم.

 

از طرفی با همسرم آشنا و درگیر شده بودم. تصمیم‌های عجیب‌وغریبی گرفتم. زمانی كه ماشینم خراب شده بود و بی‌هدف راه می‌رفتم، دیدم جلو كانون پرورش فكری كودكان هستم. رئیس كانون احمدرضا احمدی بود كه با پدرم و خودم رفاقت داشت. به دیدن ایشان رفتم. گفت چرا قیافه‌ات این‌طور شده؟ گفتم مشكل دارم و پولی برای زندگی ندارم. روی میزش دو، سه كاست بود.

 

گفت یكی از اینها را بردار و آهنگ بساز. گفتم من جایی برای خوابیدن ندارم و وسیله‌ای هم برای نواختن ندارم. گفت ساعت چهار دنبالم بیا. قبول كردم. با هم به تخت طاووس آن زمان نرسیده به بزرگراه رفتیم، چنددقیقه در ماشینم منتظرش ماندم و ایشان به آن‌سوی خیابان رفت و بعد از دقایقی برگشت. روبه‌روی پارك ساعی رستورانی بود كه ساعت چهار، پنج برای خوردن ناهار رفتیم.

 

حدود پنج و شش عصر بود كه خواست او را به منزلش در قیطریه برسانم. از من درخواست كرد به منزلش بروم. چای درست كرد. كاراكتر خیلی جالبی بود. ادای چند نفر از آدم‌های معروف را درمی‌آورد و برای من خیلی جالب بود. تا اینكه سه‌، چهار نفر پیانویی را به منزلش آوردند. فهمیدم زمانی كه منتظرش بودم و به آن‌سوی خیابان رفته بود پیانو یاماها خریده بود. پیانو را در یك اتاق گذاشت و به من گفت برو كار كن. اولین كاری كه برداشته بودم روی اشعار فروغ فرخزاد بود. كاری كه انجام دادم، مقبول واقع شد و مدام می‌پرسیدند این كار را چه كسی انجام داده. چون كاملا متفاوت از موزیك‌های آن زمان بود. موزیك‌های آن‌موقع همه شاد و ریتمیك بودند و خواننده‌ها می‌خواندند. یكهو یك موسیقی غمگین با نت‌های كشیده و صدای فروغ فرخزاد خیلی اثرگذار شده بود و مسئولان آن زمان كه این محل را می‌گرداندند خیلی خوششان آمده بود و خواسته بودند بیشتر كار كنم.

چه سالی بود؟

سال ٥٣. دو كار دیگر «صدای شاعر» یدالله رویایی و نصرت رحمانی را انجام دادم. آن زمان آقای روشن‌روان، شهبازیان و اسماعیل تهرانی با كانون كار می‌كردند. تا اینكه یك روز آقایی كه كارگردان مستند انیمیشن «زال و سیمرغ» بود، گفت خیلی مایل هستم كه روی این كار موسیقی كار كنید. اولین‌بار یك تصویر به من داد كه براساس آن موسیقی بسازم و من این كار را كردم. خیلی هم خوب روی فیلم نشسته بود. داستان در مورد زال و سیمرغ بود كه سیمرغ، زال را بزرگ می‌كند و زال برای خودش یلی می‌شود.

كارگردان چه كسی بود؟

علی‌اكبر صادقی، بسیار مرد محترمی بود و واقعا لذت بردم. تمام مدتی كه در استودیو بودم، پابه‌پای من در استودیو بود و برایم غذا می‌خرید و از من مواظبت می‌كرد. ما خانوادگی موسیقی ضبط می‌كردیم. آذر و گلنوش و سروش می‌آمدند و همه به استودیو می‌رفتیم تا كارم تمام شود، به‌خصوص زمانی كه موشك‌باران بود همه با هم بودیم. مدتی گذشت. گلنوش بچه‌های آلپ را در تلویزیون تماشا می‌كرد و خیلی دوست داشت. من هم با هدفون موسیقی كار می‌كردم و صدای تلویزیون را نمی‌شنیدم. یك‌بار كه فیلم شروع شد، برای ریختن چای بلند شدم و موسیقی را شنیدم و تعجب كردم كه چطور از تلویزیون پخش می‌شود. حتی كار به جایی رسید كه كانون از تلویزیون شكایت كرد.

 موسیقی‌ کدام کارتان بود؟

موسيقي زال و سيمرغ بود. نمي‌دانم چه كسي به آرشيو تلويزيون برده بود. اتفاقا دو قسمت از اين موسيقي استفاده شد؛ يك قسمت را كه ترومپت‌ها مي‌زدند، روي انيميشن ماركوپولو گذاشته بودند و يك قسمت هم كه روي بچه‌هاي آلپ گذاشته بودند. همه‌جا هم مي‌شنيدم كه از اين موسيقي تعريف مي‌شد و نامي از من برده نمي‌شد، من هم نمي‌توانستم بگويم موسيقي متعلق به من هست. به هر كسي هم مي‌گفتم مي‌خنديد. اين موسيقي در اين سريال جا افتاد به نام كارتن بچه‌هاي آلپ و هنوز كسي آن را به اسم زال و سيمرغ نمي‌شناسد.

انيميشن زال و سيمرغ با همان موسيقي پخش شد؟

بله. اين بخش از موسيقي مربوط به صحنه‌اي بود كه زال متولد شد و به خاطر اينكه سفيد هست، مي‌گويند در فلان كوه بگذاريد و نشان مي‌دهد كه اسب‌سوارها تاخت مي‌كنند و صداي پاي اسب‌هاست و ويلنسل ناله اين بچه هست كه سعي كردم هم ريتم فيلم را حفظ كنم و هم غم را نشان دهم كه روي كارتن هم به‌خوبي نشسته بود به‌‌ویژه جايي كه بچه‌ها در حال دويدن بودند. چند نسل با اين موسيقي بزرگ شدند بدون اينكه بدانند مربوط به چه كسي هست.

خيلي‌ها متوجه شدند، اما چرا از موسيقي خود انيميشن استفاده نشده بود؟

چون خانمي آواز مي‌خواند و چنين موسيقي‌اي را پخش نمي‌كردند. اينكه چه كسي و چطور اين موسيقي را انتخاب كرد نمي‌دانم.

دوست دارم با شما بيشتر درباره موسيقي فيلم صحبت کنم. درحال‌حاضر در موسيقي فيلم از ملودي استفاده نمي‌شود این به‌دلیل كمبود هزينه‌هایی هست كه به موسيقي اختصاص داده مي‌شود يا نداشتن ذوق و قريحه آهنگ‌سازان كنوني يا به خاطر اين هست كه خيلي از كارگردان‌ها اين مدل موسيقي‌ها را مي‌خواهند و تأثير فضايي كه آقاي فرهادي با فيلم‌هايش به وجود آورده كه همه‌چيز ميني‌مال و سكوت باشد و فقط آمبيانس اصوات محيطي باشد كافي هست، با چنين نظري در موسيقي فيلم موافق هستيد؟

قبل از آقاي فرهادي خيلي از فيلم‌هاي آلماني يا بلوك شرق اصلا از موسيقي استفاده نمي‌كردند. در ايران هم فيلم «گبه» درباره فرش بود و تا حد زيادي از افكت شانه فرش استفاده شده بود و چند قسمت از موسيقي را آقاي عليزاده ساخته بود. ما بايد قبول كنيم كه اين تكنولوژي متعلق به ما نبوده و ما آن ديد يک خارجي را که از زماني که در شکم مادرش هست با موسيقي كلاسيك آشنا مي‌شود هرگز پيدا نمي‌کنيم. ما مصرف‌کننده تکنولوژي موسيقي فيلم هستيم. در همه زمينه‌هاي موسيقي و فيلم به‌نوعي اداي آنها را درمي‌آوريم و حالا به جايي رسيده‌ايم كه خودمان صاحب سبك شده‌ايم و فيلم‌هاي موفقي هم داريم و جايزه‌هاي بين‌المللي دريافت مي‌كنيم. درباره اين بحث كه موسيقي در فيلم نبايد شنيده شود: نه فقط موسيقي، بلکه هيچ‌چيز نبايد از فيلم بيرون بزند، هميشه بوده هست.

و موافقان و مخالفان خودش را داشته هست.

بله، اما ازآنجايي‌كه ما از روي دست آنها نگاه مي‌كنيم، به كسي توهين نمي‌كنم، من به‌عنوان موزيسين خيلي فيلم مي‌بينم. «روزي روزگاري» فيلمي هست كه هزينه زيادي برده و انيو موريكونه آهنگش را ساخته و خوب شنيده مي‌شود يا موسيقي «خوب، بد، زشت»، «فهرست شيندلر»، «دكتر ژيواگو» و «جنگ ستارگان» شنيده مي‌شود. كسي درباره فيلم دكتر ژيواگو صحبت نمي‌كند، اما موسيقي‌اش همچنان يكه‌تاز هست، مثل موسيقي خيلي از فيلم‌هاي ديگر. اين يك حکم نيست كه موسيقي نبايد در فيلم شنيده شود، بستگي به ساخت فيلم و ديد كارگردان دارد. خيلي عوامل باعث مي‌شود موسيقي در فيلم شنيده نشود.

و اينكه فقط تيتراژِ بدون موسيقي داشته باشد.

بعضي وقت‌ها با افكت جمع‌و‌جور مي‌شود. بالاخره تجربه مي‌كنند. چرا الان آهنگ‌سازان حرفه‌اي كنار هستند چون با اركستر كار مي‌كنند و تهيه‌كننده حاضر نيست هزينه يك اركستر را بپردازد و به قول آقاي حاتمي‌كيا مي‌گفت يك لشکر پشت مجيد انتظامي هست. الان ديگر خرج اين لشکر خيلي زياد هست.

در واقع به نظر شما شرايط كار در ايران باعث شده موسيقي فيلم كم‌رنگ شود؟ چون خارج از ايران امثال جان ويليامز همچنان كارشان را انجام مي‌دهند.

در اروپا هم فيلم‌هايي هستند كه از موسيقي استفاده نمي‌كنند. شايد بيشتر در فيلم‌هايي هستند كه در سينماتك‌ها نمايش داده می‌شوند يا با هزينه كم قرار هست ساخته شوند؛ اما موسیقی فيلم‌هايي را كه به‌صورت استاندارد نمايش داده مي‌شوند، آهنگ‌سازان و اركسترهاي بزرگ می‌سازند؛ به ‌جز آن از نوازندگان كشورهاي مختلف استفاده مي‌كنند. مثلا براي فيلم «گلادياتور» از ارمنستان نوازنده بالابان مي‌برند. يا خيلي سازها كه در اروپا نيست، كلي هزينه مي‌شود كه از مملكتي به مملكت ديگر برده شود يا آهنگ‌ساز به كشوري ديگر مي‌رود و مدت‌ها در هتل زندگي مي‌كند تا بتواند از يك تكه از موسيقي در فيلمش استفاده كند.

همان‌طور آقاي كاپولا از کمانچه آقاي كيهان كلهر براي «جواني بدون جواني» استفاده كرد.

همه اجزاي سينما حرفه‌اي هست. استثنا هم هست گاهي براي فيلمي مخارج زيادي صرف نمي‌شود و در دنيا همه‌گير مي‌شود، مثلا برادران كوئن با دوربين كوچك فيلمي را ساخته بودند و آن‌قدر اين فيلم خوب شد كه سرمايه‌گذاري كردند و در دنيا پخش شد. استاندارد اين هست كه براي موسيقي هزينه هنگفت خرج مي‌كنند. يك اركسترسمفونيك كامل حدود صد نفر، ‌يك گروه كُر مي‌آيد و با سازهاي خاصي كه از جاهاي ديگر مي‌آورند يك فيلم را پوشش مي‌دهند. البته بعد از ساخت فيلم و تبديل به CD و پخش در دنيا درآمدزا خواهد بود، اما در ايران متأسفانه موسيقي واقعا مظلوم‌ترين هنر هست و انگار بود و نبودش فرقي ندارد، در‌حالي‌كه خيلي اثرگذار هست.

 

الان چرا فيلم‌هاي ما در همه فستيوال‌ها هست؟ چون يك نفر آستين بالا زد و فيلمش را به فستيوال برد و الان هيچ فستيوالي بدون فيلم‌هاي ايراني برگزار نمي‌شود. اما در مورد موسيقي هيچ‌كس اين كار را نكرد. موسيقي در يك مملكت در يك چهارديواري ماند و مرد. بگذريم با همت آهنگ‌ساز گاهي اوقات موسيقي‌اي كاست و استقبال مي‌شود. من خيلي از موسيقي‌هايم را مجاني هم مي‌خواهم چاپ كنند، مي‌گويند به‌صرفه نيست چون همه از اينترنت دانلود مي‌كنند و كسي نمي‌خرد.

شما موسيقي منتشرنشده زياد داريد؟

خيلي. ٥٠ ساعت موسيقي فيلم ضبط‌شده دارم. اگر هر فيلم را ٤٥ دقيقه در نظر بگيريم، صد كار كرده‌ام. به جز سريال‌ها و سمفوني‌هايي كه نوشته‌ام. سمفوني‌ها سفارشي هست اما آنها كه متعلق به من هست خيلي زياد هست. موسيقي گرگ‌ها،‌ مردان آنجلس، محاكمه، مريم مقدس و… .

هيچ‌گاه ناشري نخواسته مجموعه آثار شما را به صورت چند مجموعه منتشر كند؟

نيامده‌اند يا اگر آمده‌اند هدف بيشتر كاسبي بوده و مي‌خواستند يک لت چاپ كنند و هم كار را مجاني بگيرند و هم شلخته كار كنند كه من قبول نكرده‌ام. نشر ني داوود حدود ١٠ كار از من گرفته و با كيفيت خوب ارائه كرده. به تازگي چهار كار از من منتشر شده.

حدود ١٠ سال فعاليتي نداشتند.


موسيقي‌هاي خاص پخش مي‌كنند و توجه كمتري مي‌شود. موسيقي بي‌كلام هنوز جايگاهي كه بايد داشته باشد را پيدا نكرده و مردم عادت كرده‌اند كسي هميشه برايشان بخواند.

در كارهاي ضبط‌شده و منتشرنشده، كارهايي هست كه مستقل باشد؟

گاهي موسيقي فيلم كه كار مي‌كردم، اگر وقت مي‌شد قطعه كوچكي هم با آن هزينه براي خودم مي‌نوشتم و ضبط مي‌كردم.

دو آلبوم «آرام‌تر از دريا» و قطعاتي براي پيانو اركستر منتشر كرده بوديد.
پيانو اركستر موسيقي چند فيلم بود؛ مثلا يكي براي فيلم «دزد و نويسنده» بود كه لايت‌موزيك بود يا يكي «ناصرالدين شاه آكتور سينما» بود. اما «آرام‌تر از دريا» يكي، دو قسمت براي فيلم و بقيه مستقل بود.

چرا مشابه آن تجربه‌هاي موفق را تكرار نكرديد؟

وارد موسيقي فيلم شدم و پركار هم بودم و فرصتي براي كار مستقل نداشتم. الان كه مي‌خواهم براي خودم مستقل كار كنم، مشكلات زندگي و نگهداري از پدرم باعث مي‌شود ذهنم درگير باشد چون براي اين كار بايد ذهن آزاد باشد و تمام حالت‌ها روي كاغذ بيايد. وقتي كارگرداني من را عصباني يا اذيت مي‌كرد در كارم اثرگذار بود. چون وقتي زمان كار دلخور باشم، آرامش از من گرفته مي‌شود و نمي‌توانم با آرامش كامل كار كنم.

 

من يك بار روي ايده تصوير موسيقي كار نمي‌كنم. ١٥، ٢٠ بار اين كار را انجام مي‌دادم. حتي در «بوي پيراهن يوسف» صحنه تونل را يكي، دو هفته بود كه كار مي‌كردم و ماكتي درست كرده بودم؛ آقاي حاتمي‌كيا ديدند و گفتند خيلي عالي هست؛ همين را مي‌خواهم. گفتم اين در استوديو يك دنيا فرق مي‌كند؛ چيزهايي اينجا ضبط شده و چيزهايي در ذهنم هست كه پياده كنم. گفت چرا بيخودي پولت را خرج مي‌كني؛ همين خوب هست. وقتي آن را ضبط كردم و شنيد، ديگر سراغ قبلي را نگرفت. در آن تونل مي‌خواهم بگويم يوسف زنده‌ هست و ملائك او را دربر گرفته‌اند، تعداد يوسف‌ها را زياد مي‌كردم، چند تا شدند، ‌يوسف‌ها بودند.

 

براي خودم تخيلاتي مي‌ساختم. بيشتر اوقات شب‌ها يا صبح‌هاي خيلي زود كار مي‌كردم. مثل هميشه هنوز هم سحرخيز هستم. آن زمان چهار صبح شروع به كار مي‌كردم و واقعا گاهي اوقات حس نمي‌كردم روي زمين هستم. من با يوسف پرواز مي‌كردم. قضيه آ‌ن‌قدر جدي بود كه برايم كار نبود. هشت سال بيمار بودم و داروهايي را كه موجود نبود به سختي تهيه مي‌كردم. كار تا اين حد برايم جدي بود و با كارم زندگي مي‌كردم. الان هم همين‌طور هست.

 

 موسیقی در این چهاردیواری‌ها می‌میرد

چهار صبح در حالت خوابيده هدفون مي‌گذارم و موسيقي خودم را گوش مي‌كنم. شايد بعضي‌ها بگويند من خودخواه هستم اما در شرايط مختلف، موسيقي‌هاي مختلف گوش مي‌كنم. اما زماني كه موسيقي‌هاي خودم را گوش مي‌كنم، گاهي اوقات حس نمي‌كنم در تخت هستم. موسيقي وقتي به ذهن شما مي‌آيد قالب ندارد. چيزي گسترده و معلق در فضاست و شما با آن پرواز مي‌كنيد. وقتي مداد به دست مي‌گيريد، قالب پيدا مي‌كند؛ يعني تمامش مي‌رود و يك ملودي مي‌ماند و بايد سعي كنيد آن فضا را با سازهاي ديگر تا حدودي پياده كنيد. نمي‌توانيد كاملا پياده‌اش كنيد به همين خاطر مي‌گويم پرواز مي‌كنم چون هنوز كه من آن موسيقي را مي‌شنوم، آن را در آن حالت مي‌شنوم.

شما همچنان آن كهكشان را مي‌بينيد.

همان را كه بار اول شنيده‌ام و پرواز كرده‌ام، مي‌شنوم. بدون قالب هست. مثل شناكردن در درياست. حوض نيست كه به انتهايش برسيد و دور بزنيد. دلم هميشه پر از غصه بوده و به نظرم مردم ايران همه غصه‌دار هستند چون از اين موزيك‌ها خيلي استقبال كرده‌اند. به نظرم هم‌دردي‌ و غصه‌هايمان مشترك هست.

از جنس غصه‌ها خوششان آمده.

بعضي‌ها خيلي خوششان آمده اما كسي نگفته چقدر مزخرف هست و شايد كمتر خوششان آمده باشد. كسي در اينستاگرام براي من نوشته بود من با بوي پيراهن يوسف عاشق شدم، ازدواج كردم، گريه كردم، پرواز كردم، همه را مديون شما هستم.

واقعا درست گفته.

اين نوشته‌ها را كه مي‌خوانم، گريه‌ام مي‌گيرد و همسرم مي‌گويد اين روزها خيلي حساس شده‌اي. اما از اينكه چنين عكس‌العملي مي‌بينم، تعجب مي‌كنم كه چطور ممكن هست يك نفر همان حس من را داشته باشد. يعني همان چيزي را كه من حس كرده‌ام.

من و هم نسلان من خاطراتی فراموش‌نشدني با موسيقي‌هاي شما از «آژانس شيشه‌اي» گرفته تا «بوي پيراهن يوسف و «از كرخه تا راين» دارند از راهنمايي به دبيرستان و از دبيرستان تا پيش‌دانشگاهي و دانشگاه. به قول يك نفر كه پاي يكي از عكس‌هاي شما كامنت گذاشته بود ما با اين موسيقي‌ها عاشق شديم، غصه خورديم و واقعا زندگي كرديم چرا الان كمتر آهنگ‌سازي مي‌كنيد؟

چهار سال هست كه آهنگي را ننوشته‌ام اما آهنگي بود كه از قبل شروع كرده بودم حدود شش، هفت ماه هست كه تمام شده.

سمفوني هست؟


بله. واقعا زيباست. به نام «حماسه اقتدار» كه سالار عقيلي و نيما مسيحا خوانده‌اند.

به سفارش كجاست؟

موزه دفاع مقدس. به مرور كه تجربه مي‌كردم مي‌ديدم مردم خيلي دوست دارند موسيقي باكلام بشنوند. در موسيقي فيلم دوست نداشتم از كلام استفاده كنم چون همه اين كار را مي‌كردند. اما در اين كار سمفوني كه نوشتم، تم‌ها همه ايراني بود منتها با سازهاي كلاسيك كار مي‌شد، مثلا براي صداي تنور مي‌نوشتم به آن فضاي موسيقي پاپ مي‌دادم يا موسيقي را در فضاي سنتي مي‌نوشتم. فهميدم كه مردم بيشتر استقبال مي‌كنند تا فقط موسيقي باشد. گرچه علاقه‌مندان به موسيقي بي‌كلام اين روزها خيلي زياد شده اما هنوز مردم طرفدار شنيدن موسيقي باكلام هستند.

كارهاي آزاد هم براي خودتان مي‌نويسيد؟

١٠، ١٥ سال هست تصميم دارم قطعه‌اي بنويسم كه به همراه همسرم بنوازيم.

چرا ساز خودتان و هارپ را به‌عنوان دونوازي استفاده نكرديد؟

همسرم هيچ‌وقت هارپ نداشت چون ساز گراني هست. تالار داشت كه آن را هم به ما نمي‌دادند. الان چند ماه هست كه خريده. يكي از هدف‌هاي من اين هست يک موسيقي مجلسي کوچک با خانواده‌ام بنويسم به‌خصوص حالا كه پسرم اينجاست؛ بنويسم و اجرا كنم. فرمي كه من فكر مي‌كنم هزينه زيادي نياز ندارد كه تهيه‌كننده نياز نداشته باشد و خودم مي‌توانم انجام دهم. قبلا زندگي‌ها سخت بود، دو فرزند داشتم و مخارج بالا بود و مجبور بودم هميشه دنبال كار باشم و زندگي‌ام را تأمين كنم وگرنه زودتر شروع مي‌كردم. البته اگر آن زمان هم مي‌نوشتم هارپ نداشتيم كه با هم تمرين كنيم. به‌خصوص كه اوايل انقلاب موسيقي بلاتكليف بود و بعد از آن هارپ خراب بود. مشكلات زيادي بود.

 

براي اينكه حقانيت موسيقي را ثابت كنيم شش صبح در خيابان و استاديوم نواخته‌ايم، كتكمان زده و سازهايمان را پاره‌ كرده‌اند. در تيمارستان هم ساز زديم. در باغ‌وحش هم قرار بود كنسرت بدهيم كه اعتراض كرديم. در سمينارها و نشست‌هاي مذهبي آرم جمهوري اسلامي نواختيم. خيلي ازخودگذشتگي كرديم.

 

شش صبح در سرما و تاريكي زمستان ساززدن كار آساني نيست. بايد چه كار مي‌كرديم كه نكرديم؟ هر كاري كه فكرش را بكنيد كرديم. نزد آيت‌الله بهشتي رفتيم و مدام دنبال اين بوديم بگوييم موسيقي گناهي ندارد. ما از سازها بد استفاده مي‌كنيم. ساز كه به‌تنهايي صدايش درنمي‌آيد. من بايد صدايش را دربياورم. بعضي‌ها سوءاستفاده مي‌كنند و صداي مطربي درمي‌آورند شما جلوي آنها را بگيريد چرا جلوي ساز را گرفته‌ايد.

 

الان شرايط خيلي بهتر شده اما موسيقي ما خيلي مظلوم هست و در اين چهارديواري‌ها مي‌ميرد. بعضي از موسيقي‌ها اين گنجايش را دارد كه بين‌المللي شود. به نظرتان اگر «از كرخه تا راين» فيلمي خارجي بود اين موسيقي در دنيا پخش نمي‌شد؟ اگر «روز واقعه» يك فيلم آمريكايي بود و سرمايه‌گذاري مي‌شد اين موسيقي جهان را تسخير نمي‌كرد؟ يا «آژانس شيشه‌اي» در دنيا مطرح نمي‌شد اگر فيلمي خارجي بود؟ «دوئل» شنيده نمي‌شد. همه اينها مُردند و شنيده نشدند. همه زحمت‌هاي يك عمر من تبديل به هزار سي‌دي شد هزار نفر شنيدند، ‌در تلويزيون ١٠بار پخش كردند ١٠ هزار نفر شنيدند. مثل فيلم‌هاي بزرگ دنيا ديده و شنيده نشد. چه كسي خارج از اين چهارديواري ما را مي‌شناسد؟ مگر چند ايراني كه پيگيري كنند و عاشق موسيقي باشند. موسيقي ما خيلي مظلوم و مهجور واقع شد.

پس به نظرتان موسيقي فيلم در ايران هنري جدي محسوب نمي‌شود؟

الان كه بدتر شد. تا زماني كه دولت سوبسيد مي‌داد و پشت فيلم‌ها ايستاده بود، همه‌چيز جدي‌تر بود. موسيقي‌ها زنده ضبط مي‌شد. آدم‌هاي تحصيل‌كرده كار مي‌كردند، كساني كه فارغ‌‌التحصيل موسيقي بودند. كم‌كم كه دستگاه‌ها آمد، تكنيسين‌هاي كامپيوتر وارد گود شدند و چون كامپيوتر را خوب مي‌شناختند، با شنيدن چند موسيقي فيلم و آزمون و خطا با پول اندكي توانستند موسيقي بسازند. خب تهيه‌كننده هم معلوم هست كه سراغ پژمان، عليزاده، انتظامي و آدم‌هاي جدي نمي‌رود. كامپيوتر بد نيست.

 

در بعضي فيلم‌ها بايد از اين وسايل استفاده كرد؛ اما گاهي يك نفر سوار الاغش هست و بعد شما صداي مهيب سينتي سايزر را روي آن مي‌شنويد، انگار سفينه هوا مي‌رود، خب اين موسيقي با تصوير همخواني ندارد. كسي هم كه اين را تهيه كرده، برايش فرقي نمي‌كند كه سفينه مي‌رود يا الاغ. بارش آجر هست يا بمب اتم. مهم هست كه فيلم را نمايش دهند و خرجي كه مي‌كنند، دربيايد.

واحدهايي كه بچه‌هاي سينما در حوزه موسيقي فيلم مي‌خوانند، خيلي محدود هست. در كل دوره تحصيل يك بار مي‌آموزند موسيقي فيلم چيست.

يك ترم من موسيقي فيلم درس مي‌دادم. شاگردانم همه كارگرداني خوانده بودند يا سن‌شان زياد و باتجربه بودند. ديدم اگر بخواهم به اينها نمره بدهم و بگويم فلان كتاب را بخوانيد، بايد به اينها چيزي ياد دهم تا كسي كه فيلم مي‌سازد، بداند فيلمش چه سبك موسيقي لازم دارد و چه سازي بايد ساز اصلي باشد.

 

خودش بتواند تشخيص دهد يا نوع تنظيم كارش خلوت باشد يا شلوغ. بيشتر سعي كردم كارم كاربردي باشد. همان‌جا بود كه يكي از شاگردان گفت مي‌خواهم فيلمي درباره شما بسازم كه من بسيار مخالفت كردم. در نهايت با اصرار ايشان قبول كردم. گفتم استشهاد محلي مي‌شود؛ چون همه مي‌آيند مي‌گويند به‌به خيلي فلاني آدم خوبی بود.

البته خوشبختانه حاصل کار اصلا چنين نشده هست.

خيلي اذيتش كردم. دو سال تلاش كردم منصرف شود كه نشد. بالاخره نتيجه را ديديد. حس مي‌كنم آن گروهي كه در آن شش ماه با من بودند، چيزهايي از موسيقي فيلم ياد گرفت كه بفهمد فيلمش چه سبك موسيقي لازم دارد؛ مثلا يادم مي‌آيد در «ديوانه‌اي از قفس پريد» با آقاي معتمدي صحبت كرديم كه هر شخصيت يك ساز داشته باشد. بر‌اساس ‌این تم انتخاب كردم كه اوبوا ساز مهجور خوش‌صداي آسماني را براي پرويز پرستويي گذاشته بودم.

براي پدرم آكاردئون گذاشته بودم. كسي كه به هيچ چيز اعتقاد نداشت، جز اينكه جيبش را پر كند. جواب خوبي هم از آن گرفتم. اين موسيقي فيلم يكي از موسيقي‌هاي موفق من بود. آن موسيقي را خيلي دوست داشتم و جديدا هم منتشر شده.

آيا موسيقي فيلم به اندازه كافي در ايران جدي هست؟

الان فكر نمي‌كنم.

اما در دوره‌اي كه شما و هم‌نسلان‌تان بوديد، واقعا گوش‌هاي ما را تربيت كرديد و مي‌توانيم موسيقي خوب و بد را از هم تشخيص دهيم. گوش‌هاي ما محصول صداي موسيقي‌هاي آكوستيكي هست كه ساخته شما بود و كپي نبود. موسيقي‌هاي اورجينال كه خودش تصويرسازي مي‌كرد؛ يعني با شنيدن موسيقي مي‌توانستيم تصويري جداي از تصويري كه ديده بوديم، بسازيم. موسيقي‌هاي فيلمي كه الان ساخته مي‌شود، خيلي وقت‌ها بابت كپي‌كاري ننگ به بار مي‌آورد يا آن‌قدر ترک‌ها کوتاه و بي‌محتوا هستند که نمي‌توان نخ تسبيح را در آنها پيدا کرد. جداي از آن بار معنايي و كانسپت ندارند.

در اصل وظيفه موسيقي اين هست كه جغرافياي فيلم را تعريف كند. وقتي موسيقي يك فيلم را مي‌شنويد، بايد بدون فيلم بفهميد مربوط به كجاست؛ مثلا باي‌سيكل‌ران اين‌گونه بود. انتخاب سازها، نوع تنظيم. من هميشه مي‌گفتم موسيقي فيلم شناسنامه و هويت فيلم هست و خيلي حساس و مهم هست. به‌مرور نسلي كه قبلا كار مي‌كردند، به خاطر اينكه سعي شد ارزان‌تر كار شود، جمع‌و‌جور شد. با سينتي سايزر و دوساز و الان که فقط شده سينتي سايزر و بعضي‌ها آن‌قدر تكنيك بلد هستند كه موسيقي‌هاي خارجي را چنان کپي مي‌کنند که گوش حرفه‌اي هم به‌سختي متوجه مي‌شود.

 

يادم مي‌آيد يك موسيقي هندي بود که مي‌شنيدم، آهنگ‌ساز كاري كرده بود آن‌قدر صداي سيتار كم شده بود كه شنيده نمي‌شد و به جايش صداي تار شنيده مي‌شد. تعجب كرده بوديم كه اين موسيقي كجا ضبط شده كه به اين خوبي هست. چرا موسيقي‌هاي ما اين صدا و كيفيت را ندارد. در واقع او صرفا کپي کرده بود. امروزه در ايران كساني كه تكنیسين هستند، موسيقي را دست گرفته‌اند و سطح موسيقي را خيلي پايين آورده‌اند و الان خيلي‌ها موسيقي كار مي‌كنند كه نت بلد نيستند. دانش موسيقي يك‌شبه به دست نمي‌آيد.

 

خودم را آهنگ‌ساز نمي‌دانم؛ چون يك درياست. ما يك قطره‌اش را چشيده‌ايم. مگر مي‌شود علمي با اين وسعت را ياد گرفت. واقعا بايد چندين بار زندگي كرد تا بتوان همه سبك‌هاي موسيقي را بلد شد و مانور داد. بعضي‌ها باهوش‌تر هستند و بيشتر نوازنده‌هاي اركستر كه شناخت كلي از اركستر دارند، در اين كار بيشتر موفق مي‌شوند تا كساني كه اين سازها را از كتاب خوانده‌اند. من چون نوازنده بودم، اين سازها را تجربه كرده و شنيده‌ام. اينكه كدام سازها با هم صداي خوبي دارند. كدام ساز در چه منطقه‌اي صداي طلايي دارد. سعي كرده‌ام از قسمت‌هاي طلايي سازها استفاده كنم كه صداي خوبي داشته باشد. در اوكراين كه مي‌خواهيد موسيقي ضبط كنيد، همه ساز مثل طلا صدا مي‌دهد؛ اما در استوديوهاي ما فقط قسمت‌‌هايي صداي خوب دارد.

دليل اصلي‌اش چيست؟

چون آكوستيك استوديو استاندارد نيست. شايد دستگاه‌هاي مورد استفاده آنها مثل دستگاه ريورت در ايران نباشد. در‌هر‌صورت آن صدا را نمي‌دهد.

پس دليلش را در ضعف نوازنده نمي‌بينيد؟

نوازنده هم در آنجا با ساز يك‌ميليوني به استوديو مي‌آيد و فرق دارد با كسي كه فقط آرشه‌اش صد ميليون هست. در اروپا يا كشورهاي ديگر كساني كه حرفه‌شان نوازندگي هست، بهترين سازهاي دنيا با قيمت‌هاي ميليوني و ميلياردي را دارند. گاهي سازهايي را كه در موزه نگهداري مي‌شود، به نوازندگان بزرگ مي‌دهند كه صدايشان از بين نرود. بعد از فوت نوازنده ساز دوباره به موزه مي‌رود و به نوازنده بزرگ ديگري داده مي‌شود. بچه‌هاي ما با سازهايي كه صدا ندارد،‌ با استعداد و تلاشي كه دارند، از اين سازها صدايي بيرون مي‌كشند كه واقعا تحسين‌برانگیز هست كه با كمترين امكانات چنين كاري مي‌كنند.

 حدود ٥٠ سال هست در كار موسيقي هستيد…

از سن ١٢سالگي.

شما دوره‌هاي مختلف، ايران و اروپا را ديده‌ايد. به نظرتان اين مد موسيقي فيلم در ايران عوض مي‌شود؟

بوي خوبي نمي‌شنوم. الان ايران آنقدر مشكلات عديده دارد و سنگ جلوي پايش هست كه هنوز تكليف موسيقي روشن نيست. هنوز نمي‌دانيم حلاليم يا حرام چون هنوز مي‌توانند كنسرت را لغو كنند. هنوز چيزهاي ابتدايي حل نشده. مثلا بدن شما به آب احتياج دارد، نشان‌دادن ساز هم جزء خواسته‌هاي ماست. مثل چاقوي جراحي كه اگر در دست آدم نااهل باشد باعث قتل مي‌شود و در دست يك دكتر جان انسان‌ها را نجات مي‌دهد. ساز دست نااهل اگر باشد صداي بدي مي‌دهد و اگر دست فرد كاربلد باشد انسان را به ملكوت مي‌برد. اين موضوع هنوز حل نشده. خيلي زود هست كه فكر كنيم يك روز موسيقي فيلم‌مان استاندارد مي‌شود.

منظورم ملودي‌پرهيزي هست كه مد شده. اينكه مي‌گوييم نمي‌خواهيم موسيقي‌مان تماتيك باشد.

وقتي فيلمي مي‌سازيد و هرجا مي‌رويد درباره موسيقي فيلمتان صحبت مي‌كنند، حسودي‌تان مي‌شود كه من صاحب فيلم هستم و هرجا مي‌روم در مورد موسيقي‌اش صحبت مي‌شود. در نتيجه سعي مي‌كنند از افرادي استفاده كنند كه موسيقي مي‌سازند و فضايشان را پر مي‌كنند. حالا بعضي آهنگ‌سازان ذوق ندارند و از روي دست خارجي‌ها كپي مي‌كنند. چون ما قانون كپي‌رايت نداريم برايمان مشكلي ايجاد نمي‌شود. باور مي‌كنيد من فيلمي ديده‌ام كه منوي دستگاه رويش بوده؛ هر دستگاه دمو دارد كه توانايي ساز را نشان مي‌دهد. دموي دستگاه را به‌عنوان موسيقي فيلم فروخته‌اند و كسي متوجه نشده و اعتراض نكرده.

 

 موسیقی در این چهاردیواری‌ها می‌میرد

نبايد توقع داشته باشيد به اين زودي موسيقي فيلم درست شود؛ مادامي‌كه كارگردان‌ اطلاعي از موسيقي ندارد و اسير آهنگ‌ساز هست و هرآنچه آهنگ‌ساز مي‌دهد استفاده مي‌كند. گاهي تعجب مي‌كنم چطور كارگرداني كه فيلم خوبي ساخته يك موسيقي بد استفاده كرده چون احساس فيلم را مي‌گيرد اما چون شناخت نداشته اين كار را كرده. گاهي هم موسيقي‌ها كپي هست و كارگردان متوجه نيست. اما وقتي اصل کار را مي‌شوند شرمنده نمي‌شود؟ درست هست كه آهنگ‌ساز بايد شرمنده شود اما فيلم كارگردان هم زير سؤال مي‌رود.

كه نتوانسته اصل و كپي را تشخيص دهد؟

خيلي‌ها تشخيص نمي‌دهند و بعد از مدتي همه متوجه مي‌شوند مثلا دو فيلم را مي‌بينند و متوجه مي‌شوند.

چند سال داشتيد كه از آلمان برگشتيد؟

٣٢ سال داشتم و الان ٧٠ ساله هستم.

بعد از اين همه تجربه و افتخاراتي كه در ايران داشتيد، اگر مي‌دانستيد خيلي از موسيقي‌هايتان فقط در ايران يا كشورهاي اطراف شنيده مي‌شود، باز هم برمي‌گشتيد؟

من اين خاك را دوست دارم. مردم وطنم را عاشقانه دوست دارم. اتفاقاتي اينجا مي‌افتد كه در هيچ‌جاي دنيا نمي‌افتد. هر كسي عاشق وطنش هست و جان‌فشاني مي‌كند اما خارج از كشور شما گرسنه باشيد كسي به داد شما نمي‌رسد. اينجا كافي هست به در خانه همسايه‌تان برويد اگر با هم مشكل داشته باشيد هم از شما پذيرايي خواهد كرد.

با وجود خشمي كه اين روزها در جامعه مي‌بينيد باز هم همين اعتقاد را داريد؟

ازدياد جمعيت و ناهنجاري‌ها منجر به فشارهاي روحي مي‌شود كه گاهي از عهده يك عده برنمي‌آيد و منجر به ناهنجاري مي‌شوند. اما در مجموع مردم ايران مردمي دوست‌داشتني و باگذشت هستند. در كشورهاي ديگر كمتر مي‌بينيد مردم با هم مهربان باشند و ازخودگذشتگي نشان دهند.

و مهرباني مردم شما را پاگير كرده…

پسرم ١٠ سال اتريش بود حاضر نشدم حتي يك بار به ديدنش بروم. حتي براي مسافرت حاضر نيستم كه من را به‌عنوان يك آدم دستِ دهم نگاه كنند و بگويند اهل كشوري عقب‌افتاده هست. اين حس من را مي‌كشد. الان خيلي‌ها اين‌طور هستند.

چند سال در آلمان بوديد؟

شش، هفت سال بودم.

حس خوبي نداشتيد؟

وضعيتم طوري بود كه آنجا زندگي كنم و اگر زندگي كرده بودم در زمينه ابوا و نوازندگي حتما نامي بين‌المللي داشتيم چون در جواني نوازنده‌اي خبره بودم و كار مي‌كردم. منتها چون اجازه كار نداشتم به صورت گذرا در بعضي اركسترها كار مي‌كردم اما بعد از فارغ‌‌التحصيلي مي‌توانستم اجازه كار داشته باشم. آنجا خيلي وقت‌ها كنسرت سولو نواختم درحالي‌كه خودشان اين كار را نمي‌كردند. در ايران خيلي كنسرت داشتم. يادم مي‌آيد در آلمان تمام راه‌پله‌هاي سالن کنسرت را شمع گذاشته بودند به ياد دوران باروك. آن زمان خيلي فعال بودم و مثل الان نبودم كه خيلي سخت كار مي‌كنم و حوصله زيادي ندارم. الان خسته شده‌ام.

الان هم شما همچنان با وسواس كار مي‌كنيد. به من بگوييد اگر باز هم به گذشته برگرديد ابوا را انتخاب مي‌كنيد؟

من ابوا را انتخاب نكردم اصلا نمي‌دانستم چيست. زماني كه ما را امتحان مي‌كردند كه چه سازي را بنوازيم كسي من را قبول نمي‌كرد. آخري كه اتريشي بود گفت دست‌ها و لبش براي ابوا خوب هست. هميشه فاميل معتقد بودند من به درد كاري نمي‌خوردم و هيچ‌كاره خواهم شد. آنجا وقتي گفتند به درد ابوا مي‌خورم خوشحال شدم و در عالم خودم نبودم. به درد چيزي مي‌خوردم. اين‌طور ابوا را شناختم. وقتي در ابوا را باز كردم مجيد انتظامي را كوچك كرده بودند و در جعبه گذاشته بودند و من ديگر وقتي ساز را به دست گرفتم زمين نگذاشتم. وقت و بي‌وقت زدم. صدايش زياد بود و براي اينكه همسايه‌ها اذيت نشوند داخل كمد ساز مي‌زدم. آن‌قدر اين كار را كردم كه الان هم در كمد ساز مي‌زنم.

هنوز هم مي‌نوازيد؟

كم.

هيچ‌وقت دلتان خواسته ساز ديگري بنوازيد؟

عاشق ويولن بودم. منتها وقتي به هنرستان رفتم براي ويولن دير بود و فقط مي‌توانستم ساز بادي بزنم و بعد عاشق ابوا شدم.

چه شد بچه‌ها ابوا زدند؟

زماني كه ازدواج مي‌كردم به همسرم گفتم تو زن دوم مني. من با شغلم و سازم ازدواج كرده‌ام. خوشبختانه چون همسرم هم نوازنده بود متوجه منظور من مي‌شد. دو فرزندم ويولن مي‌نواختند و به هنرستان نمي‌رفتند. من مسيرهاي طولاني در زمستان رفت‌وآمد مي‌کردم و به کلاس موسيقي مي‌بردمشان اما احساس کردم دل به کار نمي‌دهند. يک روز به آنها گفتم اگر واقعا دوست نداريد سازتان را بگذاريد و برويد. هر دو سازشان را گذاشتند و رفتند. من واقعا دلم شكست و خرد شدم. چون آدم دموكراتي هم هستم سازهايشان را جمع كردم و در اتاقي گذاشتم. بعد از مدتي پسرم ديپلم رياضي گرفت؛ نمي‌دانست چه كار كند.

 

گفتم اگر مي‌خواهي ابوا يادت بدهم. اوايل وقتي برايش ابوا مي‌نواختم هوا را نگاه مي‌كرد و خيلي تحويل نمي‌گرفت (باخنده) اما به جايي رسيد كه ديد چاره‌اي ندارد و در سني هست كه بايد حرفه‌اي بلد باشد و خيلي زود در شش، هفت ماه امتحان در ورودي صداوسيما قبول شد.

مگر سازي هست كه مي‌شود در شش، هفت ماه آموخت؟

خير اما زياد كار كرد. من هم قطعه‌اي دادم كه سخت هم بود. اما با صداي ابوا بزرگ شده بود. اما در امتحان گزينش رد شد. در اتريش امتحان داد و قبول شد. فرقش اين بود كه اين رشته را خودم مي‌توانستم ياد بدهم و در اتريش هم كه درس مي‌خواند من برايش قطعه درست مي‌كردم. من با او فارسي صحبت مي‌كردم. معلمش هم همشاگردي من از كشور چك بود و همزمان نزد يك پروفسور درس مي‌خوانديم و من خيلي پيشرفته‌تر از او بودم. آن زمان كه او ساز ياد مي‌گرفت من در آلمان كنسرت داشتم. منتها او در آلمان ماند و در اركستري كار پيدا كرد و براي خودش كشتي خريد. الان پسرم ١٠ سال هست كه ابوا مي‌نوازد، درس موسيقي را تا مدارج عالي طي کرده و عاشق شده.

براي پسرم هم سخت بود چون شاگرد هنرستان نبود. من، ابوا و مادرش كمي سولفژ يادش داده بود. خيلي سخت هست با يك زبان خارجي آهنگ‌سازي و رهبري بخوانيد و در ابوا فارغ‌التحصيل شويد. اما زحمت كشيد.

چند روز از مراسم بزرگداشت شما گذشته هست. اكثر هنرمنداني كه برايشان بزرگداشت برگزار مي‌شود حس خوبي ندارند و باعث مي‌شود احساس بازنشستگي کنند. حس شما چيست؟
من كه مدت‌هاست كاري ندارم و به بزرگداشتم هم ربطي ندارد.


تصور مي‌کنم براي بسياري از آهنگ‌سازان نسل شما اين اتفاق رقم خورده هست.

من خيلي بي‌سروصدا هستم و نمي‌خواستم كسي من را بشناسد. هميشه از گوشه و ‌كنارها رد مي‌شدم كه مطرح نباشم. بعد از مطرح‌شدن هم كسي نبودم كه مصاحبه كنم و هرجا من را دعوت كردند به بهانه‌هاي مختلف فرار كردم. گاهي در مصاحبه‌ها در رودربايستي قرار مي‌گيرم و دلم نمي‌خواهد دل كسي را بشكنم. گفتني زيادي هم ندارم و بايد گفته‌هاي قبلي را تكرار كنم. شاگرد من خواست درباره من فيلمي بسازد و حوزه مخارجش را تأمين كرد و قرار بود رونمايي شود كه تصميم گرفتند بزرگداشتي برپا  شود و اين فيلم هم رونمايي شود. بايد خيلي تشكر كنم از هنرمنداني مثل خانم گوهر خيرانديش كه با پاي شكسته تشريف آورده بود. آقاي ميركريمي، لوريس چكناواريان، جوزاني، كامكار، كساني كه آمدند و زحمت كشيدند. كساني كه صاحب كار بودند هيچ‌كدام نيامدند نه درويش و نه حاتمي‌كيا چون درباره كارهاي آنها بود. با كسي دعوا نكردم و درگير نشدم و هيچ‌وقت بي‌تربيتي نكردم و موزيك‌هايشان هم ماندگار شده.

پس به‌خاطر اين مراسم احساس دلتنگي به شما دست نداد؟

اصلا دوست ندارم اين‌طور مطرح شوم. مگر چه كسي هستم كه اين همه افراد را معطل كنم آن‌هم با اين ترافيك.

پس شما احساس بازنشستگي نداريد؟

در موسيقي شما تا زماني كه مغزتان كار مي‌كند بازنشسته نمي‌شويد. ممكن هست در بورس نباشيد و كسي به شما سفارش كار ندهد اما تازه زمان اين هست كه براي خودتان كار كنيد. سازهايي كه دوست دارم براي ابوا و هارپ قطعه بنويسم. هيچ موزيسيني بازنشسته نمي‌شود. نهايت اين هست به فلاكت مي‌افتيد و ترانه مي‌سازيد. ترانه‌‌هايي كه الان خواننده‌ها مي‌خوانند را در عرض پنج دقيقه مي‌توانم بنويسم. رشته‌اي نيست كه شما را بازنشسته كند. من حس بدي از اين مراسم نداشتم. به اندازه خودم آن‌قدر كار دارم كه از توانش برنمي‌آيم.

به‌جز نوشتن براي ابوا و هارپ چه كاري مايل بوديد انجام دهيد كه فرصت نكرده‌ايد؟

دلم مي‌خواست دو كار كنم كه هنوز نشده و نمي‌توانم اعلام كنم چون آن‌قدر اين ايده‌ها بزرگ و ناب هستند كه به مجرد اعلام‌شدن لو مي‌رود. اگر قسمت باشد انجام خواهم داد. الان مي‌خواهم براي هارپ و ابوا قطعه‌اي بنويسم. دو ايده خيلي ناب دارم.

 

 موسیقی در این چهاردیواری‌ها می‌میرد

براي چاپ آثارتان چه كار كرده‌ايد؟

آثاري كه نوشته‌ام همه آماده چاپ هست. نهادي كه سفارش داده بايد چاپ كند كه نكرده. سي‌دي‌‌اش هم نيست. براي مراسمي چند نسخه چاپ كرده و پخش مي‌كنند و رئيس جديد كه مي‌آيد مخالف چاپ هست.

 

به‌همين‌خاطر آيا مي‌توانيد سمفوني كارون يا عيسي را پيدا ‌كنيد؟

درست مي‌فرماييد. از اينكه در سال‌هاي اخير به عنوان آهنگ‌ساز سمفوني‌هاي سفارشي شناخته شده‌ايد راضي هستيد؟

هميشه اين‌طور فكر مي‌كردم كه تاريخ كشورم را به صورت موسيقي بيان مي‌كنم. اگر حماسه خرمشهر نوشته‌ام، تاريخ را به صورت موسيقيايي بيان كردم و عكس‌العمل هم خيلي خوب بود و همه استقبال ‌كردند. يا «اين فصل را با من بخوان» همه استقبال ‌كردند. به‌تدريج، جناح‌بندي شد و تندرو و ميانه‌رو شدند، ما هم اين وسط مانده بوديم، مدام چيزي به نام مجيد انتظامي مي‌بستند كه چپي و راستي و ميانه‌رو شده. چيزهايي كه من اصلا معني‌‌اش را نمي‌فهميدم، خب دلگير مي‌شدم.

 

چندرشته‌شدن جامعه نه فقط عشق مردم را از هم مي‌گيرد كه من به‌خاطر همين در ايران مانده‌ام، مردم را از هم دور كرده و هنرمندان را كليشه‌اي كرده و نمي‌توانند آزادانه كار كنند. درصورتي‌که شعار دموكراسي اين هست كه هركس فكر خودش را داشته باشد و من سنگ توي سر شما نمي‌زنم كه فكر من را داشته باشيد. من براي فكر شما احترام قائلم، شما هم فكر خودت را سمفوني كن. سمفوني پرهزينه هست، اما باور نمي‌كنيد اين موسيقي‌ها با چه هزينه‌هايي ضبط شده، اصلا به چشم نمي‌آيد. ممكن هست در زمان كنسرت به خاطر دستمزد نوازنده و اجاره سالن هزينه زياد باشد، اما ضبط و نوشتنش هزينه زيادي نياز ندارد. باور كنيد پول موسيقي فيلم آقاي درويش هم نشد.

بخشي از تاريخ هست كه مايل باشيد بسازيد و نساخته باشيد.

دو كار هست كه مي‌خواهم كار كنم. به‌هرحال من در سرازيري عمر هستم و انرژي زيادي ندارم، اما ما تاريخ حماسي زيادي داريم و افراد بزرگي در كشورمان داشته‌ايم كه مي‌توانیم درباره آنها كار كنيم؛ سمك عيار و سياه‌جامگان داشته‌ايم. من عاشق تاريخ هستم. خيلي دلم مي‌خواهد درباره ابومسلم خراساني بنويسم. فكرش را بكنيد كه يك نفر در قزوين بالاي آن كوه بدون موبايل و دستگاه ارتباطي در بغداد آدم مي‌كشت، ولي اين كار را مي‌كردند. ما افرادي مثل اميركبير داشتيم و افراد بزرگي كه بايد درباره آنها فيلم‌ها و آهنگ‌هاي خوب ساخته شود. درباره تخت جمشيد من برداشتي کردم، موسيقي‌اي نوشتم و ضبط كردم كه متأسفانه ارائه نشد.

چرا؟

نمي‌دانم.

در كدام ارگان؟

ميراث فرهنگي شيراز.

چه دليلي براي كارنكردن داشتند؟

دليلي نياوردند. صلاح نبوده. اولين سمفوني‌ای كه من نوشتم حدود ٢٥ سال قبل تخت جمشيد هست. خودم به‌تنهايي گوش مي‌كنم.

الان دنبال كار هستيد؟

من نبايد پيگير باشم چون موسيقي مربوط به سفارش‌دهنده هست كه نمي‌دانم چه كسي بود. نمي‌دانم موسيقي دست چه كسي هست، اما اجازه تكثيرش را ندارم.

مي‌شود اجرا كرد؟

كسي نخواسته اجرا شود.

شايد در جريان نيستند.

هستند، اما اين موسيقي براي استوديو نوشته شده و براي اينكه اجراي زنده داشته باشد بايد دوباره نوشته و مواردي كم و زياد شود.

درحال‌حاضر از زندگيتان راضي هستيد؟

همسر خوب و دو فرزند خوب دارم. درمجموع راضي‌ هستم. انسان به سني كه مي‌رسد به گذشته نگاه مي‌كند كه ببيند راهي كه آمده درست بوده يا نه. من عاشق موسيقي بودم، خودم خواستم دنبال موسيقي بروم و اصرار به اين كار داشتم. عاشق موسيقي بودم و همچنان عاشق هستم. عشق من به موسيقي با هيچ پول و مقامي قابل تعويض نيست. شايد ديگران بايد ميلياردها خرج كنند تا لذتي را ببرند كه من از گوش‌كردن موسيقي مي‌برم. من بدون هيچ پولي اين لذت را مي‌برم چون واقعا عاشق موسيقي هستم.

پس از اينكه عمرتان را در راه موسيقي صرف كرده‌ايد راضي هستيد.

بله؛ اينكه كاري كردم كه يك عده موافق يا مخالفش هستند، بحث‌هاي سياسي هست كه ربطي به موسيقي و هنر ندارد.

 در گفت‌وگوهايتان مي‌گوييد من دشمن زياد دارم، بیشتر آنها در حوزه نگاه جناحي به شماست؟

هنرمندان به‌دلیل حسادت شروع به شايعه‌پراكني مي‌كنند و همه چيز از اينجا شروع مي‌شود. يك مارك روي شما مي‌زنند كه فلاني مربوط به فلان جناح هست و آن جناح نمي‌گذارد شما نفس بكشيد. درصورتي‌كه اصلا اين‌طور نيست. هنر اين حرف‌ها را ندارد. آن‌قدر هم گسترش دارد كه در همه‌جا هست. نمي‌دانم چرا از بعضي از افراد تحصيل‌كرده استفاده نمي‌كنند. كساني كه زحمت كشيده‌اند و در كارشان موفق‌اند، اما بي‌كار هستند و عمرشان در حال تمام‌شدن هست. بايد از اينها استفاده كرد، نمي‌شود فقط بعد از تمام‌شدن عمرشان برايشان فاتحه بخوانند. از اين وضعيت متعجب هستم، اما به‌هر‌حال اين وضعيتي هست كه همه طي كرده‌اند و من هم بايد طي كنم.

یکی از آثاری که این روزها بر پرده نقره‌ای می‌درخشد، فیلم «ایتالیا ایتالیا» به کارگردانی کاوه صباغ‌زاده هست.

به گفته  سینماخبر :  یکی از آثاری که این روزها بر پرده نقره ای می‌درخشد، فیلم «ایتالیا ایتالیا» به کارگردانی کاوه صباغ‌زاده هست.

 

این اثر سینمایی اولین کار بلند داستانی کاوه صباغ زاده به شمار می‌رود و می‌توان گفت با توجه به فیلم اولی بودن کارگردان این اثر، «ایتالیا ایتالیا» الگویی از خلاقیت و شجاعت در سینماست.

 

اینکه فیلمساز در اولین تجربه حرفه‌ای خود به سراغ ساخت اثری متفاوت رود که به جرئت می توان گفت، شبیه هیچ فیلمی در سینمای ایران نیست و در ژانر،فرم و قاعده مختص به خودش حرکت می کند؛ می‌تواند نویدبخش ورود کارگردانی صاحب سبک به سینما ایران باشد.

 

نمی توان «ایتالیا ایتالیا» را در ژانر خاصی گنجاند؛ چرا که فیلم هم موزیکال هست و هم معیارها و ویژگی‌های فیلم کمدی را دارد. ملودرام هم هست. البته چنین ویژگی می تواند حسن این اثر هم باشد؛ چرا که فیلم فراتر از تمام باید ها و نباید ها رفته و حرف خودش را می زند.

 

اینالیا ایتالیا در بخش آغازین خود قصه مردی را روایت می‌کند که عاشق کشور ایتالیاست و آرزویش سفر به این کشور هست. او طی یک دیدار اتفاقی و تصادفی عاشق خواهد شد و در نیمه دوم فیلم هم شاهد تلاش های قهرمان زن داستان برای ساختن اولین فیلم بلندش هستیم.

 

«ایتالیا ایتالیا» گریزهای فراوانی به اتفاق‌های سینمایی سال ۹۴ می‌زند و می توان گفت که رویدادهای سینمایی سال را به صورت خلاصه و کلی مرور می کند. در واقع این اثر از این لحاظ نیز بی بدیل هست.

 

هرچه داستان جلوتر می‌رود، بیشتر غرق در روزمرگی‌های زوج فیلم می شویم و خواهد شد گفت که فیلم در دام بی هدفی می افتد. در واقع این اثر سینمایی بدون داشتن هیچ گونه نقطه عطفی جلو می رود. در فیلم اتفاق خاصی رخ نداده و گرهی ایجاد نمی شود. در واقع می توان گفت که فیلم «ایتالیا ایتالیا» هرقدر به فرم و تکنیک توجه دارد، از روایت قصه بازمانده هست و هر دقیقه ای از اثر که بخواهیم را می توانیم نقطه پایان فیلم بنامیم و یا این که تا هر کجا که بخواهیم قصه را ادامه دهیم.

 

اما نکته بارزی که در فیلم وجود دارد، ویدیو های فراوان آن هست که نه در قالب سینما؛ بلکه به شکل یک تیزر تبلیغاتی در میان سکانس های فیلم جا خوش کرده‌اند و نظر بیننده را به خود جلب می کنند. وجود این ویدیو‌ها را در فیلم، نمی توان خوب یا بد نامید و به سلیقه شخصی خود کارگردان مربوط خواهد شد، اما می توان وجود چنین چیزی در فیلم را گواهی دانست بر شجاعت، خلاقیت و ریسک پذیری کارگردان.

 

«ایتالیا ایتالیا» از تدوین و موسیقی خوبی برخوردار هست و بازی حامد کمیلی و سارا بهرامی بسیار چشمگیر هست. بازی کردنشان در این فیلم، تجربه ای متفاوت را در کارنامه کاری‌شان ثبت می کند.

 

می توان گفت که این فیلم هنر و گیشه را به موازات هم پیش می برد و همان قدری که از المان‌های فروش در گیشه برخوردار هست، به مسائل هنری فیلم، حتی اشتباه، توجه کرده هست. شاید اگر به فیلمنامه اثر، توجه می شد شاهد یک اثر قصه گو با فرمی جدید بودیم که متاسفانه تمام ویژگی های خوب کار، زیر سایه نداشتن قصه و فیلمنامه از دست رفته هست.

 

«ایتالیا ایتالیا» فیلمی هست که قابلیت شاخص شدن را می توانست داشته باشد؛ به شرطی که به پرداخت قصه اش بیشتر توجه می شد؛ اما همین حد از فیلم هم می‌تواند نشانگر ورود کارگردانی خوب در سینمای ما باشد. کارگردانی که هم هنر و سینما را می‌شناسد و هم خوب بلد هست چطور مردم را پای گیشه سینما بکشاند.