جدیدترین و بروزترین سایت فیلم و سریال

درس خارج فقه نظام سیاسی آیت‌الله اراکی/62 ریاست بدون کفایت به فساد منجر می‌شود

یکشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۷

به گفته خبرنگار دین و اندیشه خبرنامه فارس،‌ با هجوم امواج شبهات و اشکالات مکاتب التقاطی و غیروحیانی پس از انقلاب اسلامی و مضاعف شدن این هجمه‌ها در سالهای اخیر شایسته هست نخبگان حوزه و دانشگاه بررسی ادله عقلی و نقلی بحث پراهمیت حکومت اسلامی و ولایت فقیه را با نگاهی نو و متناسب با فضای جدید جامعه‌ جهان اسلام و جامعه‌ جهانی مورد بررسی و کنکاش قرار بدهند. در همین راستا سلسله دروس آیت‌الله محسن اراکی دبیرکل مجمع تقریب مذاهب اسلامی می‌تواند ارائه دهنده‌ بینشی نو و دقیق در این باب باشد.

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ وَ الصَّلَاةُ عَلی سَیدِنَا مُحَمَّدٍ وَ عَلَی أَهْلِ بَیتِهِ الطَّیبِینَ الطّاهِرِینَ

بحث در مورد شرایط ولایت امر بود؛ یعنی آن کسی که مسئولیت ولایت امر را بر عهده می‌گیرد به‌طور کل باید چه شرایطی داشته باشد. در زمان غیبت همه این شرایط باید رعایت شود. البته در زمان حضور با توجه به آنکه نصب ولی امر از سوی خدای متعال علی نحو قضیه شخصیه خارجیه هست، احراز شرایط بر عهده مکلف نیست، بلکه آنچه بر عهده مکلف هست فقط احراز نصب هست؛ یعنی اگر در زمان حضور می‌دانیم که امام از سوی خدا منصوب هست -که نصب امام هم باید از سوی رسول اکرم(ص) اعلام شوم و احراز شرایط را خداوند متعال خود انجام داده هست-[نیازی نداریم شرایط را بررسی کنیم].

تفاوت قضایای خارجیه و قضایای حقیقیه

فرق بین قضیه خارجیه با قضایای حقیقیه در تکالیف شرعی آن هست که در قضایای خارجیه خود شارع احراز موضوع را بر عهده می‌گیرد. وقتی بیان می‌کند؛ «قف بمنی»، این منا در خارج معین هست و تکلیف ما هم در وقوف مشخص هست. در اینجا قضیه خارجیه هست یعنی از ناحیه منا موضوع تکلیف به وقوف مشخص شده هست.

در نصب ائمه اطهار(ع) هم وقتی رسول اکرم(ص) فرمود: «إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ کِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِی أَهْلَ بَیْتِی‏» و در برخی از نصوص «إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمْ خَلِیفَتَیْنِ کِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِی أَهْلَ بَیْتِی‏» -که ظاهراً همه این نصوص وارد هستند به دلیل اینکه از روایات استفاده می‌شود که اعلام خلافت و ولایت اهل بیت(ع) توسط نبی اکرم(ص) به صورت مکرر صورت گرفته هست و گاهی با این لفظ و گاهی با لفظ دیگری بوده هست- وقتی فرمود کتاب الله و عترتی خلیفه من هست؛ «مَا إِنْ تَمَسَّکْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا» در اینجا موضوع وجوب تبعیت و اطاعت به وسیله خود شارع معین شده هست.

اما در زمان غیبت کبری قضیه جعل و نصب براساس قضیه حقیقیه هست؛ مثلاً براساس «وَ أَمَّا الْحَوَادِثُ الْوَاقِعَةُ فَارْجِعُوا فِیهَا إِلَى رُوَاةِ حَدِیثِنَا» و «وَ لَکِنِ انْظُرُوا إِلَى رَجُلٍ مِنْکُمْ قَدْ رَوَى حَدِیثَنَا وَ عَرَفَ حَلَالَنَا وَ حَرَامَنَا وَ نَظَرَ فِی أَحْکَامِنَا» هست یعنی منصوب با بیان این اوصاف عامه، مشخص شده هست و قضیه به صورت قضیه حقیقیه هست؛ یعنی هر فقیهی که جامع‌ همه شرایط ولایت باشد برای او تصدی امر ولایت امر آن هم از سوی معصوم علیه السلام جایز هست. حال ما درصدد بیان این شرایط هستیم؛ شرایطی که موضوع آن نصب فقیه یا نصب ولی امر در عصر غیبت کبری در آن اخذ شده هست.

شرط هشتم ولی امر؛ کفایت

بحث امروز در شرط هشتم از شرایط ولایت امر در عصر غیبت هست، شرط هشتم آن چیزی هست که از آن به کفایت تعبیر می‌کنند. ابتدا این کفایت را تعریف می‌کنیم و بعد دلیل اعتبار این شرط را مورد بحث قرار می‌دهیم. کفایت همان چیزی هست که از آن در تعابیر رایج کنونی -چه در قانون اساسی و چه در تعابیر قانونی دیگر- به مدیر و مدبر تعبیر می‌شود. این تعبیر دقیق هست و تعبیر بالمصامحه یا عرفی نیست. کفایت در حقیقت قدرت بر مدیریت و توانایی بر تدبیر هست. حال مدیریت و تدبیر به چه معناست؟

وقتی بیان می‌کنیم مدیریت، مقصود ما از مدیریت توانایی ایجاد انسجام میان مجموعه‌ای از انسان‌ها در راه تحقق هدف مطلوب هست. به کسی که قدرت دارد که یک مجموعه‌ای را به هم منسجم کند و آن‌ها را در مسیر تحقق یک هدف خاص راهبری و مدیریت کند و به حرکت دربیاورد مدیر گفته می‌شود. در خصوص ولایت امر جامعه مسلمین، مدیریت یعنی ایجاد انسجام میان جامعه مؤمنین در مسیر تحقق اهداف مطلوب در شرع اسلام؛ این مدیریت هست.

پس تعریف کلی مدیریت یعنی توانایی ایجاد انسجام برای مجموعه‌ای از انسان‌ها در راه تحقق هدف مطلوب؛ یعنی به حرکت درآوردن این‌ها در راه آن هدف. در خصوص ولایت امر وقتی بیان می‌کنیم مدیریت؛ یعنی ایجاد انسجام میان جامعه مؤمنان در مسیر تحقق اهداف اجتماعی مطلوب شرع اسلام. این خلاصه تعریفی هست که ما از مدیریت در نظر داریم که این هم برگرفته از مجموع نصوص و متون شرعی و متون فقهاست. در رابطه با این شرط در فقه اهل سنت هم زیاد بحث شده هست و بر روی همین شرط در ولایت امر تقریباً اجماع بین همه فقها وجود دارد؛ حال چه فقهای شیعه و چه فقهای اهل بیت(ع).

اما در مورد شرط تدبیر، باید گفت که تدبیر به معنای قدرت بر تصمیم مناسب در زمان و مکان مناسب هست. کسی که تدبیر دارد یعنی بتواند در زمان و مکان مناسب، تصمیم مناسب را بگیرد. به تعبیری از این تدبیر می‌توان به حکمت تعبیر نمود، گاهی از همین تدبیر، حکمت تعبیر می‌شود؛ حکیم کسی هست که می‌تواند در زمان مناسب و مکان مناسب تصمیم مناسب بگیرد.

کفایت مجموع این دو خصلت هست؛ به دلیل اینکه وقتی این دو خصلت را باهم مرکب می‌کنیم به دلیل این هست که غالباً هر کدام از این خصلت‌ها بدون دیگری تحقق پیدا نمی‌کند؛ یعنی اگر تدبیر نباشد، مدیریت تحقق پیدا نمی‌کند و اگر هم مدیریت نباشد تدبیر محقق نمی‌شود. اینکه مدیریت و تدبیر را تحت عنوان کفایت باهم می‌آوریم به دلیل این هست که کفایت وصف واحدی هست که مرکب از این دو حالت متلازم هست؛ به این معناست که باید همراه باشند تا شرط کفایت حاصل شود.

دلیل اعتبار شرط کفایت و تدبیر

اما دلیل بر اعتبار این شرط چیست؟ ادله متعددی وجود دارد که آن را هم از عقل و سیره عُقلا می‌توانیم استفاده کنیم و هم از نصوص شرعی به دست آوریم. خود عقل حکم می‌کند که کسی که می‌خواهد بار سنگین ولایت امر و اداره یک جامعه‌ای را بر عهده بگیرد باید توانایی این کار را داشته باشد. توانایی این کار با مدیریت و تدبیر حاصل خواهد شد؛ اگر کسی مدیریت و تدبیر نداشته باشد و بخواهد در مقام ولایت امر قرار بگیرد و در اموال و انفس مردم تصرف کند و مصالح عامه مردم را رعایت کند، فساد ایجاد می‌کند. فساد هم عقلاً قبیح و ممنوع هست.

پس ولایت و ریاست بدون کفایت منجر به فساد می‌شود و فساد هم عقلاً قبیح هست. حال برای جلوگیری از فساد باید آن کسی که مقام ولایت امر را بر عهده می‌گیرد باکفایت باشد، یعنی تدبیر و قدرت بر مدیریت داشته باشد. این اجمال دلیل عقلی هست.

دلیل عقلی اشتراط کفایت

از دلیل عقلی تقریرهای متعددی می‌توان ارائه کرد منتها به دلیل اینکه دلیل عقلی خیلی روش هست دیگر نیازی نداریم در این موضوع زیاد صحبت کنیم. بنای عُقلا هم معلوم هست؛ در طول تاریخ بشر عُقلا وقتی می‌خواستند برای جامعه خود شخصی را انتخاب کنند که بتواند از عهده مدیریت جامعه خود بربیاید و مصالح آن‌ها را تأمین کند به دنبال مدیر و مدبر می‌گشتند.

البته ممکن هست در جوامع عقلایی خطا صورت بگیرد که طبیعی هست و یا احیاناً عوامل دیگری دخالت کنند و تحقق بنای عقلایی را از مسیر خود خارج کنند اما بنای عُقلا بر این هست. لذا این بنا نه‌تنها از سوی شارع مقدس منع و رد نشده هست، بلکه تقیید هم شده هست و مقیدات این بنای عقلایی فراوان هست ازجمله همین ادله‌ای که بیان خواهد شد.

اما ادله و نصوص شرعی؛ از قرآن کریم می‌توان به آیاتی در این باب استدلال کرد؛ اولین آیاتی که می‌توان به آن‌ها استناد کرد آیات سوره نحل هست که این آیات را قبلاً به مناسبت دیگری متعرض شده‌ایم: «ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً عَبْداً مَمْلُوکاً لا یَقْدِرُ عَلى‏ شَیْ‏ءٍ وَ مَنْ رَزَقْناهُ مِنَّا رِزْقاً حَسَناً فَهُوَ یُنْفِقُ مِنْهُ سِرًّا وَ جَهْراً هَلْ یَسْتَوُونَ الْحَمْدُ لِلَّهِ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لا یَعْلَمُونَ‏ * وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً رَجُلَیْنِ أَحَدُهُما أَبْکَمُ لا یَقْدِرُ عَلى‏ شَیْ‏ءٍ وَ هُوَ کَلٌّ عَلى‏ مَوْلاهُ أَیْنَما یُوَجِّهْهُ لا یَأْتِ بِخَیْرٍ هَلْ یَسْتَوی هُوَ وَ مَنْ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ هُوَ عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقیم‏»

در این آیه نفی «استواء» شده هست. در گذشته بیان شد که نفی استواء معنا دارد؛ این نفی بین کسانی که من لا یقدر هست و بین کسانی که من یقدر هست وجود دارد. این من یقدر را آیه توصیف کرده هست که نشان‌دهنده توانایی و تدبیر هست. در آیه دوم می‌فرماید: «هَلْ یَسْتَوی هُوَ وَ مَنْ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ هُوَ عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقیم» این نفی استواء بین من لا یقدر و من یقدر همان چیزی هست که ما از آن به کفایت تعبیر می‌کنیم. کفایت به معنای توانایی مدیریت جامعه در مسیر اهداف مطلوب جامعه هست.

لذا از نفی استواء که قدر متیقن نفی استواء در تصدی ولایت امر هست [مشخص می‌شود که ولایت امر نیاز به مدیریت و تدبیر دارد]. اینکه بیان می‌کند این با آن برابر نیست و با توجه به اینکه آن کسی که کفایت دارد قدر متیقن از من له تصدی هست، استفاده می‌کنیم که این با آن مساوی نیست و اگر این یجوز له تصدی هست پس دیگری لا یجوز له تصدی هست و این دو باهم برابر نیستند. این آیاتی بود که می‌توان از این دو استفاده شرط کفایت را برد.

آیه دیگر این هست: «إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى‏ أَهْلِها وَ إِذا حَکَمْتُمْ بَیْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْکُمُوا بِالْعَدْلِ إِنَّ اللَّهَ نِعِمَّا یَعِظُکُمْ بِهِ إِنَّ اللَّهَ کانَ سَمیعاً بَصیرا» در بخش اول آیه، وجوب رد امانت به اهلش بیان شده هست و در بخش دوم «وَ إِذا حَکَمْتُمْ بَیْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْکُمُوا بِالْعَدْلِ» مطرح هست.

در «وَ إِذا حَکَمْتُمْ بَیْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْکُمُوا بِالْعَدْلِ» وجوب حکم به عدل آمده هست البته قبل از وجوب حکم به عدل، رد امانت به اهل آمده هست. پس از این آیه استفاده می‌شود که اهلیت برای امامت، مشروط به کفایت هست. یا بیان کنیم که از این آیه استفاده می‌شود که برای رد امانت باید امانت را به اهل آن رد کرد و شکی نیست که کسی که کفایت ندارد اهل این امانت نیست.

معنای امانت در قرآن کریم

ما در گذشته بیان کریم که امانت در این آیه کریمه و در همه آیات کریمه قرآن -ظاهراً جایی نیست که کلمه امانت به‌غیراز مسئله امامت به‌کاربرده باشد- در معنای امامت هست. در روایات وارده از اهل بیت(ع) [بسیار وارد شده هست که] امانت به معنای امامت هست و حتی در اصول کافی بابی تحت این عنوان وارد شده هست. در منابع اهل سنت هم [چنین تعبیراتی وارد شده هست] و آن روایت را هم در صحیح بخاری و هم در صحیح مسلم بیان شده هست؛ از ابوهریره نقل می‌کنند که او می‌گوید که کسی خدمت رسول اکرم(ص) آمد و عرض کرد «متی تقوم ساعة» حضرت در پاسخ به او فرمود: «إذا ضُیِّعَتِ الأَمانَةُ فَانتَظِرِ السَّاعَةَ».

حضرت رسول(ص) از هر فرصتی برای تبیین مسأله و شرایط امامت استفاده می‌کرد. او که سؤال می‌کرد متی تقوم ساعة حضرت فرمود آن روزی که امانت گم شود و امانت را تضییع می‌کنند منتظر قیامت باشید. سائل سؤال کرد: «کَیفَ إضاعَتُها یا رَسولَ اللّه ِ؟» امانت گم کردن و یا تضییع این امانت یعنی چه؟ حضرت فرمود: «قال: إذا اُسنِدَ الأَمرُ إلى غَیرِ أهلِهِ، فَانتَظِرِ السّاعَةَ.» در یک نص دیگری آمده هست: «إذا وسّد الأمر» که هر دو تقریباً به یک معناست. حضرت فرمود: روزی که امر -یعنی فرمانروایی- به غیر اهل داده شود. بیان کردیم که در این روایت هم امانت به ولایت امر تفسیر شده هست. پس هم در منابع اهل سنت و هم در منابع شیعه به اضافه قرائن قرآنی این امر آمده هست.

برای مثال آیه «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَخُونُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ وَ تَخُونُوا أَماناتِکُمْ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُون‏» هم خیلی صریح بیان می‌کند که این امانت به معنای ولایت امر هست. در این آیه «واو» حالیه هست و در حقیقت به شکلی تفسیر «تَخُونُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ» هست؛ یعنی به خدا و رسول خیانت نکنید که این خیانت به خدا و رسول همان خیانت به امانت هست.

معلوم می‌شود این امانتی که پول به دست کسی دهی که او در این پول خیانت کند و یا مال خود را در اختیار کسی دهی، نیست و بحث خیانت به خدا و رسول و خیانت به مقام فرمانروایی هست. فرمود: «تَخُونُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ» نفرمود که «تخونوا اماناتکم» که معلوم شود این چیز دیگری غیر از امانت خدا و رسول هست و همان تخونوا الله و رسول را با واو تفسیر کرده هست.

نسبت مساله حق فرمانروایی و شرط کفایت و تدبیر

بیان کرده‌ایم که روح امامت و روح مسأله ولایت، فرمان دادن و فرمانروایی هست. خداوند متعال این فرمان را بر سماوات و أرض عرضه کرد اما آن‌ها گفتند که ما فرمانبریم و فرمان نمی‌دهیم، فرمان نمی‌تواند دست ما باشد و ما توان این را نداریم که فرمانروایی کنیم. اما وقتی نوبت به انسان رسید، انسان هوس کرد که خود فرمانروایی کند. البته فرمانروایی ائمه اطهار(ع) فرمانروایی الهی هست که این فرمانروایی الهی به این دلیل به ائمه اطهار و انبیای بزرگ الهی علیهم اسلام عنایت می‌شود که آن‌ها عبد هستند و به دلیل اینکه فرمان خدا را کاملاً اجرا می‌کنند لذا فرمان آن‌ها فرمان خداست.

ما در بحث‌های گذشته هم مطرح کردیم که هیچ سیستم حکومتی وجود ندارد که همه بخش‌های حکومت تحت فرمان قانون باشند آن هم از بالا تا پایین. اما در نظام حکومتی اسلام همه تحت قانون هستند حتی نبی اکرم(ص) که تحت قانون هست؛ خداوند متعال در سوره انعام وقتی سلسله انبیاء را از نسل ابراهیم(ع) بیان می‌کند «وَ تِلْکَ حُجَّتُنا آتَیْناها إِبْراهیمَ عَلى‏ قَوْمِهِ نَرْفَعُ دَرَجاتٍ مَنْ نَشاءُ إِنَّ رَبَّکَ حَکیمٌ عَلیم‏» تا جایی که می‌فرماید ما به نسل ابراهیم(ع) حاکمیت دادیم.

بعد می‌فرماید «وَ لَوْ أَشْرَکُوا لَحَبِطَ عَنْهُمْ ما کانُوا یَعْمَلُون‏» اگر آن‌ها یک ذره فرمانبری نکنند و اگر از فرمان خدا این‌سو و آن‌سو بروند همه آن زحماتی که کشیده‌اند تباه خواهد شد. یا در آیه دیگر که نسبت به خود شخص رسول اکرم(ص) هست می‌فرماید: «وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنا بَعْضَ الْأَقاویل‏» اگر از پیش خود حرفی بزند و اگر فرمانی را بدهد که این فرمان فرمان ما نباشد؛ «لَأَخَذْنا مِنْهُ بِالْیَمینِ، ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتینَ، فَما مِنْکُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حاجِزینَ، وَ إِنَّهُ لَتَذْکِرَةٌ لِلْمُتَّقینَ»

لذا انبیاء و ائمه اطهار(ع) و فقیه در دوران غیبت حق ندارد از پیش خود فرمان دهد. اگر چنین کاری کرد دیگر این اختیار از سلب خواهد شد. پس امانت به معنای حق فرمان هست.

در اینجا می‌فرماید: «إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى‏ أَهْلِها» پس شخص غیر فقیه اهل امانت نیست، اهل شیء کیست؟ من یقوم بحق شیء؛ یعنی کسی که حق یک شیء را دارد اهل آن هست. حال کیست که مستحق چیزی باشد، آن کسی که ادعای حق را کند؛ چه کسی می‌تواند حق امامت را ادا کند؟ آن کسی که کفایت داشته باشد و آن کسی که صاحب کفایت نیست نمی‌تواند اهل امامت و ولایت باشد.

در روایت تفسیر شده هست که امانت به این معناست؛ هر امامی امانت خود را بعد از خود به دیگری تحویل می‌دهد به دلیل اینکه فرمانروایی متعدد هست؛ یک فرمانروا رفته و دیگری به جای او می‌آید. در روایت وارد شده هست که امام قبل باید این امانت را به امام بعد از خود تحویل دهد که یکی از مصادیق رد المانة إلی اهلها همین هست. در آنجایی که دوران غیبت کبری هست اگر مردم می‌خواهند بیایند و موضوع نصب عامِ ولی و امام معصوم را از طریق اهل خبره و کارشناسان فن مشخص کنند باید آن را به اهلش بسپارند.

این موضوع را هم بحث کرده‌ایم که یعبدون به معنای یطیعون هست؛ به عبارتی معنی عبادت، اطاعت هست، بحث بحث اطاعت هست، فرمان بردن خدا از طریق فرمان آن کسانی که خداوند متعال آن‌ها را برای فرمانروایی شایسته می‌داند خواهد بود لذا آیات در سیاق مسئله فرمانروایی هست.

انتهای پیام/